167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

خسرو و شيرين نظامي

  • حصاري يافت سيمين قفل بر در
    چو آب زندگاني مهر بر سر
  • مگر شه خضر بود و شب سياهي
    که در آب حيات افکند ماهي
  • به ضرب دوستي بر دست مي زد
    دبيرانه يکي در شصت مي زد
  • نگويم بر نشانه تير مي شد
    رطب بي استخوان در شير مي شد
  • به رسم آرايشي در خوردشان کرد
    ز گوهر سرخ و از زر زردشان کرد
  • بنفشه زلف را چندان دهد تاب
    که باشد ياسمن را ديده در خواب
  • جوابش داد پير نغز گفتار
    که در پيري تو خود بگريزي از يار
  • سيه موئي جوان را غم زدايد
    که در چشم سياهان غم نيايد
  • مه نو تا به بدري نور گيرد
    چو در بدري رسد نقصان پذيرد
  • به نزهت بود روزي با دل افروز
    سخن در داد و دانش مي شد آن روز
  • بسي کوشيده اي در کامراني
    بسي ديگر به کام دل براني
  • چو آن گاوي که ازوي شير خيزد
    لگد در شير گيرد تا بريزد
  • حذر کن زانکه ناگه در کميني
    دعاي بد کند خلوت نشيني
  • چو دور از حاضران ميرد چراغي
    کشندش پيش از آن در ديده داغي
  • کهن دولت چو باشد دير پيوند
    رعيت را نباشد هيچ در بند
  • ز مغروري که در سر ناز گيرد
    مراعات از رعيت باز گيرد
  • نجات آخرت را چاره گر باش
    در اين منزل ز رفتن با خبر باش
  • در اين نه پرده آهنگ آنچنان ساز
    که داني پرده پوشيده را راز
  • نخستم در دل آيد کاين فلک چيست
    درونش جانور بيرون او کيست
  • هر آنچ آمد شد اين کوي دارد
    در او روي آوريدن روي دارد
  • فلک بر آدمي در بسته دارد
    چو طرفه گو سخن سربسته دارد
  • دگر ره گفت کاي درياي دربار
    چو در صافي و چون دريا عجب کار
  • همه گفتند چون ما در زمين آي
    نگويد کس چنين رفتم چنين آي
  • که گر جان را جهان چون کالبد خورد
    چرا با ما کند در خواب ناورد
  • چو گردد خواب را فکرت خريدار
    در آن عادت شود جانها پديدار