نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان مسعود سعد سلمان
دولت کاردان و کارگذار
در
همه کار پيشکار تو باد
آفتابي که
در
همه عالم
اثر تو همي ضيا باشد
با محنت و رنج همنشينند
با چرخ زمانه
در
نبردند
اي آنکه فلک ظل درگهت را
در
سايگه زينهار دارد
پيوسته مرا
در
همه فضيلت
رايت ز همه اختيار دارد
تا روز طرب
در
بهار عشرت
بازار مي خوشگوار دارد
در
آئينه خرد روي مردم
هم خرد چنان آيينه نمايد
وانگهم سنگدل نگهباني
که چنو
در
کليسيا باشد
بنده مادحي چنين
در
بند
نيک بنديش تا روا باشد
او را چو
در
نبرد برانگيزد
ناوردگاه چرخ کيان باشد
گفته و کرده تو
در
عالم
همه تاريخ روزگار شود
موقف بزم تو شکارگهيست
که
در
او شکرها شکار شود
تأييد تو خاک درگه تو
در
گيتي اصل کيميا کرد
اقبال تو گرد موکب تو
در
ديده ملک توتيا کرد
همواره ثنات بر ملا گفت
همواره دعات
در
خلا کرد
يک مجلس اگر نگفت مدحت
در
مجلس ديگرش قضا کرد
تا برافروخت آتش هيبت
در
جهان ناگهان ملک مسعود
بدسگالان ملک را بگداخت
مغز
در
استخوان ملک مسعود
خسرو شاه شهريار زياد
در
جهان ساليان ملک مسعود
در
قصر شجاعت و سخاوت
از راي رفيع تست بنياد
تو خسرو روزگار خويشي
در
بند تو حاسد تو فرهاد
هر زماني چو نوعروسان مهر
درکشد روي خوب
در
معجر
در
يکي صيدگاه شاهنشاه
که برانگيخت چون قضا و قدر
شودش تيغ صبح
در
کف تيغ
شودش قرص آفتاب سپر
باز
در
مرغزار هندستان
شاخ مردي سعادت آرد بار
از تن گمرهي بريزد پوست
در
دل کافري برويد خار
کوه پوينده
در
مصاف فکن
مرگ تابنده از نيام برآر
در
شب تيره بلا ماندند
تيغ ها چون ستارگان بيدار
رشک همي آيدم از بربطت
تنگ مگيرش صنما
در
کنار
از پي نور
در
شبان سياه
آرزومند طلعت تو بصر
بدرد کفر پيرهن
در
بر
بگسلد شرک از ميان زناز
در
بزرگي تو سپهر محيط
کمتر آمد ز نقطه پرگار
امروز بهار عالم آمد
تا تازه بهار ملک
در
خور
تا جان و روان خويش بندم
در
خدمت شهريار صفدر
در
بسته ميان هزار دربان
بر کار شده هزار زرگر
وز هيبت بأس تو بيفسرد
در
صفحه خنجر آب خنجر
تا ماند بنده ثناگوي
در
وصف تو اي شخ ثناخر
سرهنگ محمد علي را
شغلي دادي بزرگ و
در
خور
در
غزو به خدمتت شتابد
منصور مؤيد و مظفر
در
کف بدسگال دولت تو
بوي نفط سيه دهد عنبر
يکي افتاده
در
ميانه شور
ديگري خسته بر کرانه شر
نايبي نيستم چنانکه مرا
سازي و آلتي بود
در
خور
حشمت عالي علايي تو
در
جهان خود همي کشد لشکر
وان بريده پي شکافته سر
در
کفت ساحريست چون مسحور
جمع کرده ز بهر زيورشان
در
منظوم و لؤلؤ منثور
در
قدر تا کجا رسد پيداست
قوت آفريده مجبور
گاه خلوت تويي مرا مونس
در
حضرت مرا تويي داور
ور نبودست عاشق تو چرا
بافت
در
زلفکان تو گوهر
در
کنارت گرفت نتوانم
تا روان باشدم ز ديده مطر
در
پيش سپه مبارزي کورا
مانند نگفته اند جز حيدر
صفحه قبل
1
...
506
507
508
509
510
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن