167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

خسرو و شيرين نظامي

  • بر آورد از جگر سوزنده آهي
    که آتش در چو من مردم گياهي
  • در آبي نرگسي ديدم شکفته
    چو آبي خفته وز او آب خفته
  • برون آمد گلي از چشمه آب
    نمي گويم به بيداري که در خواب
  • در اين باغ از گل سرخ و گل زرد
    پشيماني نخورد آنکس که برخورد
  • من وزين پس جگر در خون کشيدن
    ز دل پيکان غم بيرون کشيدن
  • مگر کاسوده تر گردم در اين درد
    تنور آتشم لختي سود سرد
  • زماني بر زمين افتاد مدهوش
    گرفت آن چشمه را چون گل در آغوش
  • اگر خار و خسک در ره نماند
    گل و شمشاد را قيمت که داند
  • بياورد آتشي چون صبح دلکش
    وز آن آتش به دلها در زد آتش
  • چو خسرو در شبستان آيد از راه
    شما را خود کند زين قصه آگاه
  • چو شيرين در مداين مهد بگشاد
    ز شيرين لب طبقها شهد بگشاد
  • چنين تا مدتي در خانه مي بود
    ز بي صبري دلش ديوانه مي بود
  • جهان آراي خسرو بود کز راه
    نظر مي کرد چون خورشيد در ماه
  • صبوري کرد روزي چند در کار
    نمود آنگه که خواهم گشت بيمار
  • تو را سالار ما فرمود جائي
    مهيا ساختن در خوش هوائي
  • کنيزاني کزو در رشک ماندند
    به خلوت مرد بنا را بخواندند
  • بدان تا مردم آنجا کم شتابند
    ز جادو جادوئيها در نيابند
  • چو بنا شاد گشت از گنج بردن
    جهان پيماي شد در رنج بردن
  • بدست آورد جائي گرم و دلگير
    کز او طفلي شدي در هفته پير
  • بدانجا رفت و آنجا کارگه ساخت
    به دوزخ در چنان قصري به پرداخت
  • در آن زندانسراي تنگ مي بود
    چو گوهر شهربند سنگ مي بود
  • غم خسرو رقيب خويش کرده
    در دل بر دو عالم پيش کرده
  • ز ديبا و غلام و گوهر و گنج
    دبيران را قلم در خط شد از رنج
  • نفس بگشاد چون باد سحرگاه
    فرو خواند آفرينها در خور شاه
  • به جوش آمد سخن در کام هر کس
    به مولائي بر آمد نام هر کس