167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

خسرو و شيرين نظامي

  • در آن دير کهن فرزانه شاپور
    فرو آسود کز ره بود رنجور
  • که در پايان اين کوه گران سنگ
    چمن گاهيست گردش بيشه اي تنگ
  • پگه تر زان بتان عشرت انگيز
    ميان در بست شاپور سحرخيز
  • نشسته هر يکي چون دوست با دوست
    نمي گنجد کس چون در پوست
  • مي آوردند و در مي دل نشاندند
    گل آوردند و بر گل مي فشاندند
  • چو محرم بود جاي از چشم اغيار
    ز مستي رقصشان آورد در کار
  • در آن شيرين لبان رخسار شيرين
    چو ماهي بود گرد ماه پروين
  • از آن مجمر چو آتش گرم گشتند
    سپندي سوختند و در گذشتند
  • گشاد از گنج در هر کنج رازي
    چو دريا گشت هر کوهي طرازي
  • چو در بازي شدند آن لعبتان باز
    زمانه کرد لعبت بازي آغاز
  • دگر باره چو شيرين ديده بر کرد
    در آن تمثال روحاني نظر کرد
  • بگفت اين در پري برمي گشايد
    پري زين سان بسي بازي نمايد
  • در آن صحرا فرو خفتند سرمست
    رياحين زير پاي و باده بر دست
  • وز آنجا تا در دير پري سوز
    پريدند آن پريرويان به يک روز
  • نسيمي خوشتر از باد بهشتي
    زمين را در به دريا گل به کشتي
  • دگر ره ديد چشم مهربانش
    در آن صورت که بود آرام جانش
  • در آن آيينه ديد از خود نشاني
    چو خود را يافت بي خود شد زماني
  • چنان شد در سخن ناساز گفتن
    کزان گفتن نشايد باز گفتن
  • در آن چشمه که ديوان خانه کردند
    پري را بين که چون ديوانه کردند
  • بت شيرين نبيد تلخ در دست
    از آن تلخي و شيريني جهان مست
  • يکي را زان بتان بنشاند در راه
    که هر کس را که بيني بر گذرگاه
  • در آن اندوه مي پيچيد چون مار
    فشاند از جزعها لولوي شهوار
  • چو شيرين ديد در سيماي شاپور
    نشان آشنائي دادش از دور
  • اشارت کرد کان مغ را بخوانيد
    وزين در قصه اي با او برانيد
  • به پاسخ گفت کين در سفتني نيست
    و گر هست از سر پا گفتني نيست