167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان ناصر خسرو

  • در سپه علم حقيقت تو را
    تير کلام است و زبانت کمان
  • روز و شب از بحر سخن همچنين
    در همي جوي و همي برفشان
  • سواران تازنده را نيک بنگر
    در اين پهن ميدان ز تازي و دهقان
  • در اين هر طريقي که بر تو شمردم
    سواران جلدند و مردان فراوان
  • در اينها به چشم دلت ژرف بنگر
    که اين را به چشم سرت ديد نتوان
  • خرد هديه اوست ما را که در ما
    به فرمان او شد خرد جفت با جان
  • خرد سوي هر کس رسولي نهفته
    که در دل نشسته به فرمان يزدان
  • چه گوئي در آن جاي گردنده گردون
    روان است يا ايستاده است ازين سان؟
  • از اين در به برهان سخن گوي با من
    نخواهم که گوئي فلان گفت و بهمان
  • در اين قبه گوهر نامرکب
    ز بهر چه کرده است يزدانت مهمان؟
  • حکيما، ز بهر تو شد در طبايع
    جواهر، نه از بهر ايشان، پريشان
  • ز بهر تو شد مشک و کافور و عنبر
    سيه خاک در زير زنگاري ايوان
  • اثرهاي آن عالم است اين کزوئي
    در اين تنگ زندان تو شادان و خندان
  • چنين چند گردي در اين گوي گردان؟
    کز اين گوي گردان شدت پشت چوگان
  • بنگر که چيست بسته در اين زندان
    زنده و روان به چيست چنين اين طين
  • دل در نشاط بسته و تن داده
    گاهي به مهر و گاه به فروردين
  • گر در شود خرد به دل سندان
    شمشاد ازو برون دمد اندر حين
  • مرا، پورا، ز دين ملکي است در دل
    که آن هرگز نخواهد گشت ويران
  • به دل در صبر کشتم تا به من بر
    چو بر ايوب زر باريد باران
  • رسن در گردن يوزان طمع کرد
    طمع بسته است پاي باز پران
  • من آن دارم طمع کاين دل طمع را
    ندارد در دو عالم جز به يزدان
  • همي تا در تنم ارکان و جان است
    به نيکي کوشد از من جان و ارکان
  • در آساني و سود خود نجويم
    زيان با فلان و رنج بهمان
  • تو اي غافل يکي بنگر در اين خلق
    که مي ناخورده گشته ستند مستان
  • تو شاگردان بسي داري در اين دور
    به قدر از خويشتن برتر فراوان