167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان ناصر خسرو

  • يکسره عشاق مقال منند
    در گه و بيگه به خراسان رجال
  • نظم نگيرد به دلم در غزل
    راه نگيرد به دلم بر غزال
  • نيست هوا را به دلم در مقر
    نيست مرا نيز به گردش مجال
  • نيز در اين کنج مرا کس نبود
    خويش و نه همسايه و نه عم و خال
  • با دل رنجور در اين تنگ جاي
    مونس من حب رسول است و آل
  • چشم همي دارم تا در جهان
    نو چه پديد آيد از اين دهر زال
  • زيد شده تشنه به ريگ هبير
    عمرو شده غرقه در آب زلال
  • کهن گشته اي تن نه اي بل نوي
    فزاينده در گردش ماه و سال
  • رهائي نيابد هم از مرگ خويش
    مبارز چو عاجز شود در قتال
  • به تاييد او لاجرم علم و زهد
    گرفته است در جانم آرام و هال
  • بدين کار اگر نيست چندين خلاف
    در اين حال گويند چندين محال
  • نگر تا در اين چون سفالينه تن
    به حاصل شد از تو مراد کلال
  • مرادش گر از تو به حاصل نشد
    تو حاصل شدي در غم بي زوال
  • نگر تا نگوئي که در فعل بد
    هزاران مرا هست يار و همال
  • در ميان خلق دين حق نمانده ستي وليک
    اهل بيت و مؤمنان اندر ميانند، اي رسول
  • مر مرا در ميان قافله بود
    دوستي مخلص و عزيز و کريم
  • گفت «ني » گفتمش «چو مي رفتي
    در حرم همچو اهل کهف و رقيم
  • گفتم «اي دوست پس نکردي حج
    نشدي در مقام محو مقيم
  • در کار خويش عاجز و درمانده نيستم
    فضل مرا به جمله مقرند خاص و عام
  • در نامه طمع ننوشته است دست دهر
    ز اول مگر که ذل و سرانجام واي مام
  • من دست خويش در رسن دين حق زدم
    از تو هگرز جست نخواهم نشان و نام
  • ايزد پيام داد به تو کاهلي مکن
    در کار، اگر تمام شنوده ستي آن پيام
  • به نامه درون جمله نيکي نويس
    که در دست توست اي برادر قلم
  • دهن خشک ماند به گاه نظر
    اگر در دهانش نهي رود زم
  • نه جز بر زبانش «نعم » را مکان
    نه جز در عطاهاش کان نعم