167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • من دوش به خواب در بديدم قمري
    دريا صفتي عجايبي سيم بري
  • مهمان دو ديده شد خيالت گذري
    در ديده وطن ساخت ز نيکو گهري
  • ميدان و مگو تا نشود رسوائي
    زيبائي مرد هست در تنهائي
  • نقاش رخت اگر نه يزدان بودي
    استاد تو در نقش تو حيران بودي
  • تا جان دارم غم تو خواهم خوردن
    بسيار اميدهاست در نوميدي
  • ني گفت که پاي من به گل بود بسي
    ناگاه بريدند سرم در هوسي
  • در چشم کسي تو خويش را جاي کني
    تو مردمک ديده آن کس باشي
  • وقف است مرا عمر در اين مشتاقي
    احسنت زهي طراوت و رواقي
  • در رسته مردان چو نشستي رستي
    بر باده زني ز آب و آتش دستي
  • ياد تو کنم ميان يادم باشي
    لب بگشايم در اين گشادم باشي
  • ديوان ناصر خسرو

  • چون کار خود امروز در اين خانه بسازم
    مفرد بروم، خانه سپارم به تو فردا
  • با آنکه برآورد به صنعا در غمدان
    بنگر که نمانده است نه غمدان و نه صنعا
  • آبي است جهان تيره و بس ژرف، بدو در
    زنهار که تيره نکني جان مصفا
  • پيدا به سخن بايد ماندن که نمانده است
    در عالم کس بي سخن پيدا، پيدا
  • نهان در جهان چيست؟ آزاده مردم
    ببيني نهان را، نبيني عيان را
  • در اين بام گردان و بوم ساکن
    ببين صنعت و حکمت غيب دان را
  • اگر گوئي اين در قران نيست،گويم
    همانا نکو مي نداني قران را
  • در حال خويشتن چو همي ژرف بنگرم
    صفرا همي برآيد از انده به سر مرا
  • منگر بدين ضعيف تنم زانکه در سخن
    زين چرخ پرستاره فزون است اثر مرا
  • گر رحمت خداي نبودي و فضل او
    افگنده بود مکر تو در جوي و جر مرا
  • من با تو اي جسد ننشينم در اين سراي
    کايزد همي بخواند به جاي دگر مرا
  • از آنکه در دهنش اين زمان نهد پستان
    دگر زمان بستاند به قهر پستان را
  • فريفته شده مي گشت در جهان و، بلي
    چنو فريفته بود اين جهان فراوان را
  • ز بهر حال نکو خويشتن هلاک مکن
    به در و مرجان مفروش خيره مر جان را
  • نگاه کن که چو فرمان ديو ظاهر شد
    نماند فرمان در خلق خويش يزدان را