167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • بر يکدگر اين زيادتي جستن چيست
    آخر ز در يکي سرائيم همه
  • در خدمت تو چو سايه من پيش روم
    تو شيري و من سياه گوشم اي شاه
  • در عشق خلاصه جنون از من خواه
    جان رفته و عقل سرنگون از من خواه
  • گنجيست نهانه در زمين پوشيده
    از ملت کفر و اهل دين پوشيده
  • در دريائي که پا و سر پيدا نيست
    جان رفته و تن بر سر آب افتاده
  • ماهي که ز خورشيد اگر برگردد
    در حال شود همچو شب تيره سياه
  • ظاهرها شان به اوليا ماند ليک
    در باطنشان بوي مسلماني نه
  • هر چند در اين پرده اسيريد همه
    زين پرده برون رويد اميريد همه
  • من در تو گريزان شدم از فتنه خويش
    من آن توام مرا به من باز مده
  • مي رفت و همي گفت زهي سودائي
    دولت بدر آمده است و در نگشائي
  • آن چيز که هست در سبد ميداني
    از سر سبد تا بابد ميداني
  • در ساغر ما ز هر تغافل تا چند
    تلخيش نماند بسکه شورش کردي
  • آن روز که ديوانه سر و سودائي
    در سلسله دولتيان مي آئي
  • آن ميوه توئي که نادر ايامي
    بتوان خوردن هزار من در خامي
  • من در غم تو دامن دل چاک زدم
    وانگاه مرا بآستين مي پرسي
  • در مرغ و قفس خيره چرا ميماني
    بشکن قفس اي مرغ کز آن مرغاني
  • داني که نداري به جهان گنجايي
    در غيب بچفسيدي و بيرون نايي
  • اي آنکه ز حال بندگان ميداني
    چشمي و چراغ در شب ظلماني
  • اي آنکه مرا بسته صد دام کني
    گوئي که برو در شب و پيغام کني
  • اي جان غريب در جهان ميسازي
    روزي دو فتاد مرغزي بارازي
  • تو مردم ديده اي نه آويزه گوش
    از گوش بديده آ که در ديده نهي
  • چشمم به تو روشنست همچون خورشيد
    هم در تو گريزم که توام شاد کني
  • عشق آب حيات آمد و منکر چو خري
    اي خر تو در آب درنميزي چکني
  • اي بر سر ره نشسته ره مي طلبي
    در خرمن مه فتاده مه مي طلبي
  • در چاه زنخدان چنين يوسف حسن
    خود دلو توئي يوسف و چه مي طلبي