167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • گفتم سگ نفس را مگر پير کنم
    در گردن او ز توبه زنجير کنم
  • او در تن چون خيال من شد چو خيال
    يعني که ز چشمها کنون دورتريم
  • لب بستم و صد نکته خموشت گفتم
    در گوش دل عشوه فروشت گفتم
  • در سر دارم آنچه به گوشت گفتم
    فردا بنمايم آنچه دوشت گفتم
  • ما از دو صفت ز کار بيکار شويم
    در دست دو خوي بد گرفتار شويم
  • ما باده ز خون دل خود مي نوشيم
    در خم تن خويش چو مي مي جوشيم
  • تا دور ابد جهان نبيند در خواب
    آن شبها را که ما به روز آورديم
  • ما برزگران اين کهن دشت نويم
    در کشته شادي همه غم ميدرويم
  • چون لاله کم عمر در اين دشت فنا
    تا سر زده از خاک ببادي گرويم
  • مردار همه نثار کرکس کرديم
    در قبله تو نماز واپس کرديم
  • در بحر غمي که ساحل و قعرش نيست
    نظاره گر آمديم و پست افتاديم
  • هر شعله کز آتش زنه عشق جهد
    در ما گيرد از آنکه ما سوخته ايم
  • با قاصد دشمنان خود ياريم
    ما دامن خود هميشه در خون داريم
  • مردم رغم عشق دمي در من دم
    تا زنده جاويد شوم زان يکدم
  • مگريز ز من که من خريدار توام
    در من بنگر که نور ديدار توام
  • در کار من آ که رونق کار توام
    بيزار مشو ز من که بازار توام
  • من بنده قرآنم اگر جان دارم
    من خاک در محمد مختارم
  • بگذر تو ز خورشيدي که آن بر فلک است
    خورشيد نگر که در زمين مي بينم
  • من سر بنهم در رهت اي کان کرم
    کامروز از تو اي صنم مست ترم
  • در پرده دل خيال تو رقص کند
    من رقص خوش از خيال تو آموزم
  • تا از صدف تن گهر دل سوزد
    در عالم جان بحر معاني شده ام
  • ديوانه و مست و لاابالي گشتم
    گوئيکه همه عمر در اين کار بدم
  • من همچو کسي نشسته بر اسب خام
    در وادي هولناک بگسسته لگام
  • ني رحم ترا که با رهي در سازي
    ني عقل مرا که از تو پرهيز کنم
  • در روزه چو روزي ده بيواسطه اي
    پس حلقه بگوش و بنده روزه شوم