167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • در ريز مگو که اين تمامست تمام
    آغاز و تمام ما کدامست کدام
  • آن خوش سخنان که ما بگفتيم به هم
    در دل دارد نهفته اين چرخ به خم
  • آنکس که به آب ديده اش ميجويم
    در جستن او روان چو آب جويم
  • تو کان زري ميان خاکي پنهان
    تا صاف شوي در آتشت اندازيم
  • اين نقش عجب که ديده ام بر در دل
    آوازه آن ز بام او ميشنوم
  • در آب همه خيال ياري بينم
    وز گل همه بوي آشنائي شنوم
  • گر عمر وفا کند جفاهاي ترا
    در دل دارم که تا قيامت بکشم
  • هرچند که دوش حلقه بد در گوشم
    امشب به خدا که بهتر است از دوشم
  • از حالت من چشم بدان دوخته باد
    چون چشم برخسار تو در دوخته ام
  • از خاک در تو چون جدا مي باشم
    با گريه و ناله آشنا ميباشم
  • در بند مقامات همي بودم من
    وان بند گسستن آرزو ميکندم
  • از درد هميشه من دوا مي بينم
    در قهر و جفا لطف و وفا مي بينم
  • در صحن زمين به زير نه طاق فلک
    بر هرچه نظر کنم ترا مي بينم
  • از سوز غم تو آتش ميطلبم
    وز خاک در تو مفرشي ميطلبم
  • سالوسم و زاهدم وليکن در راه
    گر بوسه دهد مرا نگاري چکنم
  • چون حلقه چشم اگر حريف نظريم
    بايد که ازين حلقه در درگذريم
  • امروز در اين شهر همي گردم مست
    مي جويم عاقلي که ديوانه کنم
  • خشم آلودست اگرچه با ماست صنم
    در چاه رسيده ام ولي بي رسنم
  • اندر طلب دوست همي بشتابم
    عمرم به کران رسيد و من در خوابم
  • گيرم که وصال دوست در خواهم يافت
    اين عمر گذشته را کجا دريابم
  • انگورم و در زير لگد مي گردم
    هر سوي که عشق مي کشد مي گردي
  • تير کرمش ز شصت احسان قديم
    در حاجت بنده ميکند موي دو نيم
  • در مجلس تو گر قدحي بشکستم
    صد ساغر زرين بخرم بفرستم
  • با درد بساز چون دواي تو منم
    در کس منگر که آشناي تو منم
  • پيش کرم کفت چو دريا کف بود
    چون از کف تو کفش پر از در نکنم