نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان شمس
عشاق به يک دم دو جهان
در
بازند
صد ساله بقا به يک زمان دربازند
مردانه کسي بود که
در
شيوه عشق
چون عشق به جان رسد ز جان بگريزد
گر بر
در
باغي بنويسي زندان
باغ از پي آن نوشته زندان نشود
يک چشمه آب
در
درون خانه
به زان رودي که از برون ميآيد
گر با دل و دنده هيچ کارم افتد
در
وقت وصال آن نگارم افتد
خون دل ز آب ديده زان ميبارم
تا آن دل و ديده
در
کنارم افتد
ناگاه به شربتي ترا مست کند
در
گردن معشوق دگر دست کند
گر صبر کنم دل از غمت تنگ آيد
ور فاش کنم حسود
در
چنگ آيد
اگر عاشق را فنا و مردن باشد
يا
در
ره عشق جان سپردن باشد
ما ميگذريم ز اين جهان
در
همه حال
مي پندارم کاين جهان ميگذرد
گفتم که تو بحر کرمي گفت خموش
در
است چو سنگ رايگان نتوان کرد
گفتم که ز خردي دل من نيست پديد
غمهاي بزرگ تو
در
او چون گنجيد
گفتا که ز دل بديده بايد نگريد
خرد است و
در
او بزرگها بتوان ديد
گويد چوني خوشي و
در
خنده شود
چون باشد مرده ي اي که او زنده شود
آن دشمن خورشيد
در
آمد بر بام
دو ديده ببست و گفت خورشيد بمرد
لبهاي تو آنگه که با ستيز بود
در
هر دو جهان از تو شکرريز بود
گر
در
دل تنگ خود تو ماهي بيني
از من بشنو که شمس تبريز بود
تا هر دم ما حوصله عشق رود
در
هر دم ما عشق بيابد دم خود
منگر تو بدين ديده بديشان کايشان
بيرون ز دو کون
در
جهان دگرند
ور چاه زنخدانت ببيند يوسف
آيد که بر آن رسن
در
اين چاه شود
مطرب خواهم که عاشق مست بود
در
کوي خرابات تو پابست بود
معشوقه کسي بايد کاندر لب گور
از باغ فلک هزار
در
بگشايد
مگذار که غصه
در
ميانت گيرد
يا وسوسه هاي اين جهانت گيرد
رو شربت عشق
در
دهان نه شب و روز
زان پيش که حکم حق دهانت گيرد
گويد که
در
صفر سفر نيکو نيست
کردم سفر و مرا چنين سود آمد
صفحه قبل
1
...
5008
5009
5010
5011
5012
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن