167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • دردي داري که بحر را پر دارد
    دردي که هزار بحر پر در دارد
  • دست تو به جود طعنه بر ميغ زند
    در معرکه تيغ گوهر آميغ زند
  • لاحول همي کنم وليکن لاحول
    در عشق گمان مکن که سودي دارد
  • دل دوش در اين عشق حريف ما بود
    شب تا به سحرگاه نخفت و ناسود
  • دل هرچه در آشکار و پنهان گويد
    زانموي چو مشک عنبرافشان گويد
  • زان آب حياتي که حياتست مزيد
    در هرچه حيات بود آن مينوشيد
  • تا داشتي آفتاب در سايه زلف
    جان بر صفت ذره معلق ميزد
  • با دل گفتم که آرزوئي در خواه
    دل گفت که هيچ آرزوئيم نماند
  • روز آمد و غوغاي تو در بردارد
    شب آمد و سوداي تو بر سر دارد
  • هر پرده که ميزنند در خانه دل
    مسکني تن بينوا همان رقص کند
  • روزي که ز کار کمترک مي آيد
    در ديده خيال آن بتک مي آيد
  • بحريست محيط و در وي اين خلق مقيم
    تا کيست کز اين بحر گهر ميگردد
  • زلفت چو بر آن لعل شکرخاي زند
    در بردن جان بندگان راي زند
  • زلف تو به حسن ذوفنونها برزد
    در مالش عنبر آستينها برزد
  • در پرده چه گفت اگر بدو ميگرويد
    يعني که ز پرده هيچ بيرون نرويد
  • در کشتن ما چه ميزني تيغ جفا
    ما را سر تازيانه اي بس باشد
  • شادم که غم تو در دل من گنجد
    زيرا که غمت بجاي روشن گنجد
  • آن غم که نگنجد در افلاک و زمين
    اندر دل چون چشمه سوزن گنجد
  • هر ذره ما جدا جدا ميگردد
    دلدار مگر در همه جا ميگردد
  • شيرين سخني در دل ما ميخندد
    بر خسرو شيرين سخني مي بندد
  • هر لحظه اگر هزار دردت باشد
    در آرزوي درد دگر بايد بود
  • از بس خوبي که در پس پرده منم
    اي بيخبران عاشق خود خواهم شد
  • عاشق تو يقين دان که مسلمان نبود
    در مذهب عشق کفر و ايمان نبود
  • عاشق که بناز و ناز کي فرد بود
    در مذهب عاشقي جوانمرد بود
  • بر دلشدگان چه ناز در خورد بود
    يعقوب که يوسفي کند سرد بود