نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان شمس
دردي داري که بحر را پر دارد
دردي که هزار بحر پر
در
دارد
دست تو به جود طعنه بر ميغ زند
در
معرکه تيغ گوهر آميغ زند
لاحول همي کنم وليکن لاحول
در
عشق گمان مکن که سودي دارد
دل دوش
در
اين عشق حريف ما بود
شب تا به سحرگاه نخفت و ناسود
دل هرچه
در
آشکار و پنهان گويد
زانموي چو مشک عنبرافشان گويد
زان آب حياتي که حياتست مزيد
در
هرچه حيات بود آن مينوشيد
تا داشتي آفتاب
در
سايه زلف
جان بر صفت ذره معلق ميزد
با دل گفتم که آرزوئي
در
خواه
دل گفت که هيچ آرزوئيم نماند
روز آمد و غوغاي تو
در
بردارد
شب آمد و سوداي تو بر سر دارد
هر پرده که ميزنند
در
خانه دل
مسکني تن بينوا همان رقص کند
روزي که ز کار کمترک مي آيد
در
ديده خيال آن بتک مي آيد
بحريست محيط و
در
وي اين خلق مقيم
تا کيست کز اين بحر گهر ميگردد
زلفت چو بر آن لعل شکرخاي زند
در
بردن جان بندگان راي زند
زلف تو به حسن ذوفنونها برزد
در
مالش عنبر آستينها برزد
در
پرده چه گفت اگر بدو ميگرويد
يعني که ز پرده هيچ بيرون نرويد
در
کشتن ما چه ميزني تيغ جفا
ما را سر تازيانه اي بس باشد
شادم که غم تو
در
دل من گنجد
زيرا که غمت بجاي روشن گنجد
آن غم که نگنجد
در
افلاک و زمين
اندر دل چون چشمه سوزن گنجد
هر ذره ما جدا جدا ميگردد
دلدار مگر
در
همه جا ميگردد
شيرين سخني
در
دل ما ميخندد
بر خسرو شيرين سخني مي بندد
هر لحظه اگر هزار دردت باشد
در
آرزوي درد دگر بايد بود
از بس خوبي که
در
پس پرده منم
اي بيخبران عاشق خود خواهم شد
عاشق تو يقين دان که مسلمان نبود
در
مذهب عشق کفر و ايمان نبود
عاشق که بناز و ناز کي فرد بود
در
مذهب عاشقي جوانمرد بود
بر دلشدگان چه ناز
در
خورد بود
يعقوب که يوسفي کند سرد بود
صفحه قبل
1
...
5007
5008
5009
5010
5011
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن