167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • در باغ هزار شاهد مهرو بود
    گلها و بنفشه هاي مشکين بو بود
  • در خدمتت اي جان چو بدن ميافتد
    زان سجده به بخت خويشتن ميافتد
  • هر بار که اندر قدمت ميافتم
    جان در باطن به پاي من ميافتد
  • درد و زخم ار زلف تو در چنگ آيد
    از حال بهشتيان مرا ننگ آيد
  • در راه طلب رسيده اي ميبايد
    دامان ز جهان کشيده اي ميبايد
  • در سلسله ات هر آنکه پا بست شود
    گر فاني و گر نيست بود هست شود
  • در سينه هر که ذره اي دل باشد
    بي مهر تو زندگيش مشکل باشد
  • در صحبت حق خموش ميبايد بود
    بي چشم و زبان و گوش ميبايد بود
  • در عشق توام نصيحت و پند چه سود
    زهراب چشيده ام مرا قند چه سود
  • گويند مرا که بند بر پاش نهيد
    ديوانه دلست پاي در بند چه سود
  • در عشق توام وفا قرين ميبايد
    وصل تو گمانست و يقين ميبايد
  • کار من و دل خاصه در حضرت تو
    بد نيست و ليکن به از اين ميبايد
  • در عشق اگر دمي قرارت باشد
    اندر صف عاشقان چه کارت باشد
  • سر تيز چو خار باش تا يار چو گل
    گه در برو گاه بر کنارت باشد
  • در عشق نه پستي نه بلندي باشد
    ني بيهشي نه هوشمندي باشد
  • در عشق هزار جان و دل بس نکند
    دل خود چه بود حديث جان کس نکند
  • اين راه کسي رود که در هر قدمي
    صد جان بدهد که روي واپس نکند
  • در کام دل آنچه بود نفسم همه راند
    هرگز نفسي نامه شرم نه بخواند
  • در کوي خرابات تکبر نخرند
    مردي ز سر کوي خرابات برند
  • در لشکر عشق چونکه خونريز کنند
    شمشير ز پاره هاي ما تيز کنند
  • در مدرسه عشق اگر قال بود
    کي فرق ميان قال با حال بود
  • در مغز فلک چو عشق تو جا گيرد
    تا عرش همه فتنه و غوغا گيرد
  • با اينکه ز تو هيچ مکان خالي نيست
    در هيچ مکان ترا نشان نتوان داد
  • در عشق توم وفا قرين مي بايد
    وصل تو گمانست، يقين مي بايد
  • کار من دل خواسته در خدمت تو
    بد نيست وليکن به ازين مي بايد