167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • روزي آيد برون و روزي نايد
    اما شب و روز اندرون در کار است
  • چون ديک هزار کف بسر مي آرد
    تا خلق ندانند که او در جوشست
  • تا عرش ز سوداي رخش ولوله هاست
    در سينه ز بازار رخش غلغله هاست
  • از باده او بر کف جان بلبله هاست
    در گردن دل ز زلف او سلسله هاست
  • توبه که دل خويش چو آهن کرده است
    در کشتن بنده چشم روشن کرده است
  • چون زلف تو هرچند شکن در شکنست
    با توبه همان کند که با من کرده است
  • چشمي دارم همه پر از صورت دوست
    با ديده مرا خوشست چون دوست در اوست
  • چون دانستم که عشق پيوست منست
    وان زلف هزار شاخ در دست منست
  • ذاتيست که گرد او حجب تو بر توست
    او غرقه خود هردو جهان غرقه در اوست
  • عشق تو در درون جان من جا دارد
    وين طرفه که از جان و جهان بيرونست
  • در باغ من ار سرو و اگر گلزار است
    عکس قد و رخساره آندلدار است
  • در خواب مهي دوش روانم ديده است
    با روي و لبي که روشنئي ديده است
  • در دايره وجود موجود عليست
    اندر دو جهان مقصد و مقصود عليست
  • در ديده صورت ار ترا دامي هست
    زان دم بگذر اگر ترا گامي هست
  • در هجده هزار عالم آنرا که دليست
    داند که نه جنبش و نه آرامي هست
  • آن را که شراب وصل جانان دادند
    در مذهب او کعبه و بتخانه يکيست
  • در کون و فساد چون عجب بنهادند
    نوري که صلاح دين و دنيا همه اوست
  • در عشق اگرچه که قدم بر قدم است
    آنست قدم که آنقدم از قدم است
  • در خانه نيست هست بيني بسيار
    مي مال دو چشم را که اکثر عدم است
  • در عشق تو هر حيله که کردم هيچست
    هر خون جگر که بيتو خوردم هيچست
  • در عشق که جز مي بقا خوردن نيست
    جز جان دادن دليل جانبردن نيست
  • در عهد و وفا چنانکه دلدار منست
    خون باريدن بروز و شب کار منست
  • دل راز تو دردهاي بيدرمانست
    با اين همه راضيم سخن در جانست
  • در مجلس عشاق قراري دگر است
    وين باده عشق را خماري دگر است
  • آن علم که در مدرسه حاصل کردند
    کار دگر است و عشق کاري دگر است