167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • تو در چشم بعضي مقيمي و ساکن
    تو هر ديده را شيوه مي نمايي
  • چو هفتاد و دو ملتي عقل دارد
    بجو در جنونش دلا اصطفايي
  • تو هر چند صدري شه مجلسي
    ز هستي نرستي در اين محبسي
  • در اين راه بيراه اگر سابقي
    چو واگردد اين کاروان واپسي
  • خمش کن مباف اين دم از بهر برد
    چو در برد ماندي تو خود اطلسي
  • بهشت رخت گر تجلي کند
    نه دوزخ بماند، نه در وي شقي
  • جعل وش ز گل خويشتن در کشي
    همان چرک مي کش، بدان لايقي
  • مي درغمي خور اگر در غمي
    که شادي فزايد مي درغمي
  • ز هر باد چون کاه از جا مرو
    که چون کوه در مرتبت محکمي
  • بگشا قفس را تا ره شودشان
    جنگي نماند چون در گشايي
  • در آب افکن چون مهد موسي
    اين جان ما را چون جان مايي
  • در آب رقصان مهد لطيفش
    از خوف رسته وز بي نوايي
  • جز در گدايي کس اين نيابد
    ناموس کم کن با کبريايي
  • هان اي صفورا بشکن سبو را
    مفکن عمو را در بي نوايي
  • گر شد سبويي داريم جويي
    در شهره کويي تو گر سقايي
  • فوق همه اي چون نور شوي
    تا نور نه اي در زير دري
  • سرمه بود آن کز چشم جداست
    در چشم رود گردد نظري
  • خون گشت غذا در پيشه وري
    آن لقمه کند هم پيشه وري
  • تو در حضري وين وهم سفر
    پنداشت توست از بي هنري
  • يا رب برهان زين وهم کژش
    تو وهم نهي در ديو و پري
  • در من بدمي من زنده شوم
    يک جان چه بود صد جان مني
  • کرمکي در درخت پيدا شد
    تا بخوردش ز اصل و بنيادي
  • حکم مطلق تو راست در عالم
    حاکمان قالب اند و تو جاني
  • تا شوم سرخ رو در اين دعوي
    که تو چون حق لطيف فرماني
  • به ستيزه در اين حرم اي صبر
    گاه لاله و گاه لولويي