167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • جهان چون تو مرغي نديد و نبيند
    که هم فوق بامي و هم در سرايي
  • گهي پا زني بر سر تاجداران
    گهي درروي در پلاس گدايي
  • از اين ها گذشتم مبر سايه از ما
    که در باغ دولت گل و سرو مايي
  • اگر بر دل ما دو صد قفل باشد
    کليدي فرستي و در را گشايي
  • شدم در گلستان و با گل بگفتم
    جهاز از کي داري که لعلين قبايي
  • پس آن تلخکامه بدريد جامه
    بغلطيد در خون ز بي دست و پايي
  • همي کوفت سر را به هر سنگ و هر در
    بسي کرد نوحه بسي دست خايي
  • ز جرعه ست آن بو نه از خاک تيره
    که در خاک افتاد جرعه ولايي
  • ضعيفست در قرص خورشيد چشمم
    ولي مه دهد بر شعاعش گوايي
  • ز صد گور بو کرد مجنون و بگذشت
    که در بوشناسي بدش اوستايي
  • چراغيست تمييز در سينه روشن
    رهاند تو را از فريب و دغايي
  • چمن خود بگويد تو را بي زباني
    صلا در چمن رو که اصل صلايي
  • تو کن شرح اين را که در هر بياني
    چو با دل جنوبي غبارات رفتي
  • به حيلت تو خواهي که در را ببندي
    بنالي چو رنجور و سر را ببندي
  • کجا کار ماند تو را در دو عالم
    چو از عشق خوردي يکي جام کاري
  • من از زخم عشقش چو چنگي شدستم
    تهي نيست در من بجز بانگ و زاري
  • گر آن گل نچيدي چه بويست اين بو
    گر آن مي نخوردي چرا در خماري
  • تو اي شمس تبريز در شرح نايي
    بجز آن که يا رب چه ياري چه ياري
  • دلم چون ستاره شبي در نظاره
    به هر برج مي شد به چرخ معاني
  • چو در برج عشاق پا درنهاد او
    سري کرد ماهي ز افلاک جاني
  • عجب العجايب توي در کيايي
    نما روي خود، گر عجب مي نمايي
  • تو داني که دل در کجاها فتادست
    اگر دل نداند ترا که کجايي
  • حرامست خواب شب، ايرا تو ماهي
    که در شب چو بدري ز جانها برآيي
  • ميا خواب! اينجا، برو جاي ديگر
    که بحرست چشمم، در او غرقه آبي
  • شبا، در تهيج چو مار سياهي
    جهان را بخوردي، مگر اژدهايي