167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • به خواب هم نتوان ديد خواب چشم مرا
    چو مرده اي که درافتاد در نمکساري
  • برآ در آينه شو يا ز پيش چشمم دور
    که زنگ قيصر روم و عدو احداقي
  • برست جان و دلم از خودي و از هستي
    شدست خاص شهنشاه روح در مستي
  • درست گشت مرا آنچ مي ندانستم
    چو در درستي آن مه مرا تو بشکستي
  • چو باز حمله بکردند باز تک برداشت
    که باد در پي او گم کند همي بادي
  • گروه گمشده با همدگر دو قسم شدند
    يکي به طمع در آهو يکي به آزادي
  • مدار خوار دلي را اگر چه خوار بود
    که بس عزير عزيزست دل در آن خواري
  • کنوز گنج الهي دل خراب بود
    که در خرابه بود دفن گنج بسياري
  • کمر به خدمت دل ها ببند چاکروار
    که برگشايد در تو طريق اسراري
  • بتاب مفخر ايام شمس تبريزي
    ايا فکنده در اين بحر نور شستستي
  • ميان تيرگي خواب و نور بيداري
    چنان نمود مرا دوش در شب تاري
  • مرا ستايش بسيار کرد و گفت:« اي آن
    که در جحيم طبيعت چنين گرفتاري
  • بي توم پرواني، جاي تو پيدا ني
    در پي تو دلها، خيره و هر جايي
  • تلختر جام اي جان، صعبتر دام اي جان
    آن بود که مانم، بي تو در تنهايي
  • عشق تو خوش خيزي، در جگر آميزي
    دست تو خون ريزي، دست را نالايي
  • فلک از تو حارس زحل از تو فارس
    ز براي آن را که در اين سرايي
  • تو آن نازنيني که در غيب بيني
    نگفتند هرگز تو را لن تراني
  • پذيرفت اين دل ز عشقت خرابي
    درآ در خرابي چو تو آفتابي
  • از اين جنس باران و برقش جهان شد
    در اسرار عشقش چو ابر سحابي
  • دلا چند باشي تو سرمست گفتن
    چو در عين آبي چه مست سرابي
  • تو آب حياتي، چو رويت بديدم
    چو مي در تن بنده هرسو دويدي
  • دلم رو به ديوار کردست ازان دم
    که در خانه رفتي و رو درکشيدي
  • گراني نماند در آن جا و غيري
    که گيرد سر مست از مي گراني
  • به گفت اندرآيند اجزاي خامش
    چنان که تو ناطق در آن خيره ماني
  • در آفاق گردون زماني پريدي
    گذشتي بدان شه که او را سزايي