167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • ايا غريب فلک تو بر اين زمين حيفي
    ايا جهان ملاحت در اين جهان چوني
  • بيامديم دگربار سوي آن چرخي
    که جان چو رعد زند در خمش علالايي
  • دريغ از تو که در آرزوي غيري تو
    جمال خويش نديدي که بي نديدستي
  • رهيد جان دوم از خودي و از هستي
    شده ست صيد شهنشاه خويش در مستي
  • درست گشت مرا آنچ من ندانستم
    چو در درستي اي مه مرا تو بشکستي
  • بيا بيا و بياموز بنده خود را
    که در امامت و تعليم و آگهي فردي
  • به حق جان عظيمي که جان نتيجه اوست
    چنان کني که مرا در ميان جان داري
  • به حق گنج نهاني که در خرابه ماست
    مرا ز چشم همه مردمان نهان داري
  • در آفرينش عالم چو حکمت اظهارست
    تو نيز ظاهر مي کن اگر بيان داري
  • هر آنک او هنري دارد او همي کوشد
    که شهره گردد در دانش و عنان داري
  • وگر بستر بپوشد هنر غرض آنست
    که شهره گردد در دانش و صوان داري
  • بيار معني اسما تو شمس تبريزي
    در آسمان چو نه اي تا چه آسمان داري
  • زهي شبي که چنان نجم در طلوع آيد
    به روز روشن بدهد صفات ستاري
  • براي خدمت تو آب در سجود رود
    ز درد توست بر اين خاک رنگ بيماري
  • نشسته بودند يک شب نجوم و سيارات
    براي طلعت آن آفتاب در سمري
  • بريد غيرت شمشير برکشيد و برفت
    که در چه ايد بگفتند نيستمان خبري
  • يکي مگس ز شکرهاي بي کرانه او
    پريد در پي آن نسر و برسکست سري
  • تمام چون کنم اين را که خاطر از آتش
    همي گدازد در آب شکر چون شکري
  • خنک کس که دود پيش و پيشکش ببرد
    چو بوهريره در انبان عقيق و مرجاني
  • تو همچو مرغ ز باز اجل گريزاني
    ز ترس و جهد بريدن در اين هوا چوني
  • گلست قوت تو همچون زنان آبستن
    تو را از آن چه که در روضه و بساتيني
  • بيا بيا که شدم در غم تو سودايي
    درآ درآ که به جان آمدم ز تنهايي
  • هزار کوزه زرين به جاي آن بدهم
    مگير سخت مرا ز آنچ رفت در مستي
  • چو چشم مست کسي کرد حلقه در گوشت
    ز گوش پنبه برون کن مجوي آزادي
  • ببست خواب مرا جاودانه دلداري
    به زير سنگ نهان کرد و در بن غاري