167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • پرويزن است عالم ما همچو آرد در وي
    گر بگذري تو صافي ور نگذري سبوسي
  • چون زخمه رجا را بر تار مي کشاني
    کاهل روان ره را در کار مي کشاني
  • اي عشق چون درآيي در لطف و دلربايي
    دامان جان بگيري تا يار مي کشاني
  • مهجور خارکش را گلزار مي نمايي
    گلروي خارخو را در خار مي کشاني
  • موسي خاک رو را بر بحر مي نشاني
    فرعون بوش جو را در عار مي کشاني
  • از غيرت الهي در عرش حيرت افتد
    زيرا ز غيرت آمد پيغام لن تراني
  • در راه ره روان را رنج و طلب نبودي
    خوف فنا نبودي اندر جهان فاني
  • جاني رسيد ما را از شمس حق تبريز
    کان جان همي نمايد در غيب دلستاني
  • لاغرتري آن مه از قرب شمس باشد
    در بعد زفت باشد ليکن چنان هنر ني
  • بيمار رنج بايد تا شاه غيب آيد
    در سينه درگشايد گويد ز لطف چوني
  • در عين درد بنشين هر لحظه دوست مي بين
    آخر چرا تو مسکين اندر پي فسوني
  • آن خر بود که آيد در بوستان دنيا
    خاونده را نجويد افتد به ژاژخايي
  • ماهيش کرد مهمان هر روز به ز روزي
    چون حسن دلبر ما در دلبري فزايي
  • زين گفت حاج کوله شد در دلش گلوله
    زيرا نديده بود او مهمانيي سمايي
  • بگذشت چند سالي در انتظار اين دم
    بي انتظار ندهد هرگز دوا دوايي
  • مي گفت اي مسبب برساز يک بهانه
    زيرا سبب تو سازي در دام ابتلايي
  • هر حالتت چو برجي در وي دري و درجي
    غم آتشي و برقي شادي تو ضيايي
  • دررفت آن معلا در شهر همچو دريا
    از کو به کو همي شد کاي مقصدم کجايي
  • جوينده چون شتابد مطلوب را بيابد
    ما آگهيم که تو در جست و جوي مايي
  • دعويت به ز معني معنيت به ز دعوي
    جان روي در تو دارد که قبله دعايي
  • اين جمله بد بدايت کو باقي حکايت
    واپرس از او که دادت در گوش اشنوايي
  • داوود را فريبي در دام ملک و دولت
    و ايوب را دگرگون اندر بلا فريبي
  • فرعون عالمي را بفريبد و نداند
    کان خاين دغا را هم در دغا فريبي
  • دي بايزيد بودي و اندر مزيد بودي
    و امروز در خرابي دردي فروش و مستي
  • تو از شراب مستي من هم ز بوي مستم
    بو نيز نيست اندک در بزم کيقبادي