167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • گر گهر داري ببين حال مرا
    در تک دريا ز دريا دوريي
  • جان بسوز و سرمه کن خاکسترش
    تا نماند در دو عالم کوريي
  • تا کند جان هاي بي جان در سماع
    گرد آن شهد ازل زنبوريي
  • در رخت پيداست والله رنگ او
    رو که سوي يار مه وش مي روي
  • در پي تو مي دود اقبال رو
    گر به عرش و گر به مفرش مي روي
  • آنک در سر داري از سوداي يار
    چه عجب گر تو مشوش مي روي
  • هر درخت آنچ که دارد در دل
    آن بديده ست گلي يا خاري
  • ساکنان را ز چه در رقص آري
    ز آدمي و ملک و ديو و پري
  • همه دل ها چو در انديشه توست
    تو کجايي به چه انديشه دري
  • از دلبر نهاني گر بوي جان بيابي
    در صد جهان نگنجي گر يک نشان بيابي
  • در عشق اگر اميني اي بس بتان چيني
    هم رايگان ببيني هم رايگان بيابي
  • در سايه خدايي خسپند نيکبختان
    زنهار اي برادر جاي دگر نخسپي
  • تا هيچ سست پايي در کوي تو نيايد
    پيش تو شير آيد شيري و شيرزادي
  • از صد هزار توبه بشناخت جان مجنون
    چون بوي گور ليلي برداشت در منادي
  • چون مه پي فزايش غمگين مشو ز کاهش
    زيرا ز بعد کاهش چون مه در ازديادي
  • اي فضل خوش چو جاني وز ديده ها نهاني
    اندر اثر پديدي در ذات ناپديدي
  • اي گل چمن بيارا مي خند آشکارا
    زيرا سه ماه پنهان در خار مي دويدي
  • سوسن به غنچه گويد هر چند بسته چشمي
    چشمت گشاده گردد کز بخت در مزيدي
  • از بهر مرغ خانه چون خانه اي بسازي
    اشتر در او نگنجد با آن همه درازي
  • من هيکلي بديدم اسرار عشق در وي
    کردم حمايل آن را از روي لاغ و بازي
  • شد پرده ام دريده تا پرده ها بسوزم
    از آتشي که خيزد در پرده حجازي
  • چون عشق او بغرد وين پرده ها بدرد
    با شمس حق تبريز در وقت عشقبازي
  • اي نفس مطمئنه اندر صفات حق رو
    اينک قباي اطلس تا کي در اين پلاسي
  • جاني است چون چراغي در زير طشت قالب
    کآرد به پيش نورش خورشيد چاپلوسي
  • رختش ز نور مطلق در تخته جامه حق
    ني بارگير سيسي ني جامه هاي سوسي