167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • رو تو در بيمارخانه عاشقي تا بنگري
    هر طرف ديوانه جاني هر سوي شيداييي
  • در هواي سايه اي عنقاي آن خورشيد لطف
    دل به غربت برگرفته عادت عنقاييي
  • چون به خوبي و ملاحت هست تنها در جهان
    داد جان را از زمانه شيوه تنهاييي
  • چون خيالش نيم شب در سينه آيد مي نگر
    هر نواحي يوسفي و هر طرف حوراييي
  • در شکرريز لبش جان ها به هنگام وصال
    هر سر مويي تو را بوده ست شکرخاييي
  • نفس و شيطان در غرور باغ لطفت مي چرند
    ز اعتماد عفو تو دارند بدفرماييي
  • روز مهماني است امروز الصلا جان هاي پاک
    هين ز سرها کاسه زيبا در چنين مهمانيي
  • شمس تبريزي فروکن سر از اين قصر بلند
    تا بقايي ديده آيد در جهان فانيي
  • صد غريو و بانگ اندر سقف گردون افکنيم
    من نيم در عشق پابرجاي تو يک بانگي
  • ني هزاران بار خون خويشتن را ريختي
    ني هزاران بار تو در زندگي خود مرده اي
  • حرکت کن حرکت هاست کليد در روزي
    مگرت نيست خبر تو که چه زيباحرکاتي
  • سخني موج همي زد که گهرها بفشاند
    خمشش بايد کردن چو در اينش نگذاري
  • عسس و شحنه چه گويند حريفان ملک را
    همه در روي درافتند که بس خوب خصالي
  • وگر او در صمديت بنمودي احديت
    به خدا کوه احد هم خوش و مست احدستي
  • کنيش طعمه خاکي که شود سبزه پاکي
    برهد او ز نجاست چو در او روح دميدي
  • ز کجايي ز کجايي هله اي مجلس سامي
    نفسي در دل تنگي نفسي بر سر بامي
  • همه همخوابه رحمت همه پرورده نعمت
    همه شه زاده دولت شده در لبس گدايي
  • همه همخوابه رحمت همه پرورده نعمت
    همه شه زاده دولت شده در دلق گدايي
  • چو وضو ز اشک سازم بود آتشين نمازم
    در مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذاني
  • به نظاره و تماشا به سواحل آ و دريا
    بستان ز اوج موجش در شاهوار باري
  • به صف اندرآي تنها که سفنديار وقتي
    در خيبر است برکن که علي مرتضايي
  • تن اگر چه در دوادو اثر نشان جان است
    بنمايد از لطافت رخ جان بدين نشاني
  • که ز فکرت دقيقه خللي است در شقيقه
    تو روان کن آب درمان بگشا ره مجاري
  • هله بس که تا شهنشه بگشايد و بگويد
    چو خمش کني نگويي و در انتظار باشي
  • چو سلام تو شنيدم ز سلامتي بريدم
    صنما هزار آتش تو در آن سلام داري