167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • تو جانا بي وصالش در چه کاري
    به دست خويش بي وصلش چه داري
  • چه سودم دارد ار صد ملک دارم
    که تو که جان آني در فراري
  • تو خورشيدي و جان ها سايه تو
    نه چون خورشيد گردون در زوالي
  • خداوندي است شمس الدين تبريز
    که او را نيست در آفاق ثاني
  • نشسته مي روي اين نيز نيکو است
    اگر رويت در اين گفتن سوي او است
  • بسي گشتي در اين گرداب گردان
    به سوي جوي رحمت رو بگردان
  • تو را عمري کشيد اين غول در تيه
    بکن با غول خود بحثي به توجيه
  • نه آن معني که زايد هيچ حرفي
    نه آن حرفي که آيد در بياني
  • معاني را زبان چون ناودان است
    کجا دريا رود در ناوداني
  • جهان جان که هر جزوش جهان است
    نگنجد در دهان هرگز جهاني
  • که تا چون است احوال دل من
    که از وي در فغان ديدم جهاني
  • در صورت مات برد مي بخشد
    مقلوب گري چو او که را ديدي
  • در طالع مه چو مشتري گشتي
    ز الله عطاي اشتري ديدي
  • چندان کرث که در عدد نايد
    اين بستگي و گشاد را ديدي
  • از بهر حيات و زنده کردن تو
    در عالم چون بهار مي آيي
  • از خلق جهان کناره مي گيرد
    آن را که تو در کنار مي آيي
  • در حال مگر درت فروبسته ست
    کاندر پيکار قال مي آيي
  • شب بود و زمانه خفته بودند
    در هيچ سري نبود هوشي
  • آن شاه ز روي لطف برداشت
    سرناي و در او بزد خروشي
  • در خون خودي اگر بماني
    زين پس زان رو به روي پوشي
  • بگشاي نقاب و در فروبند
    ماييم و تويي و خانه خالي
  • چون نيست شوي تمام در مي
    آن ساعت هست بر کمالي
  • گويي بنما که ايمني کو
    رو رو که هنوز در سؤالي
  • در زلزله است دار دنيا
    کز خانه تو رخت مي کشاني
  • هر چند که غافلند از جان
    در مکسبه و غم اماني