167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • نگويي کار دارم در پي کار
    چه باشي بسته تو خاوندگاري
  • ز ما رنجورتر آخر کي باشد
    که در چشمت نياييم از نزاري
  • منم ناي تو معذورم در اين بانگ
    که بر من هر دمي دم مي گماري
  • به تن با ما به دل در مرغزاري
    چو دربند شکاري تو شکاري
  • تنت چون جامه غواص بر خاک
    تو چون ماهي روش در آب داري
  • در اين دريا بسي رگ هاست صافي
    بسي رگ هاست کان تيره است و تاري
  • در آن رگ ها تو همچون خون نهاني
    ور انگشتي نهم تو شرم داري
  • فتاده در سرش از شمس تبريز
    خماري و خماري و خماري
  • خلافش کردي و ني در کمين است
    چو ني کم شد سر ديگر نخاري
  • يکي نوري لطيفي جان فزايي
    در او مي هاي گوناگون کاري
  • مرا در خنده مي آرد بهاري
    مرا سرگشته مي دارد خماري
  • مرا در چرخ آورده ست ماهي
    مرا بي يار گردانيد ياري
  • جهاني چون غباري او برانگيخت
    که پنهان شد چو بادي در غباري
  • حياتي چون شرار آن شه برافروخت
    که پنهان شد چو سوزي در شراري
  • جمال گلستان آن کس برآراست
    که پنهان شد چو گل در جان خاري
  • کز او در آينه ساعت به ساعت
    همي تابد عجب نقش و نگاري
  • نمي تاند نظر کاندر رکابت
    رسد در گرد مرکب از نزاري
  • به روي او دلا بس باده خوردي
    بدين تلخي از آن رو در خماري
  • دل من رفت عشقت را بقا باد
    در اقبال و مراد و کامکاري
  • ز خود منگر در او از خود برون آ
    که بر بي حد ندارد حد شمولي
  • مرا هر لحظه قربان است جاني
    تو را هر لحظه در بنده گماني
  • کي باشم من که مانم يا نمانم
    تو را خواهم که در عالم بماني
  • سقط هاي چو شکر باز مي گوي
    که تو از لعل ها در مي فشاني
  • به هر بحري که تازي همچو موسي
    شکافد بحر تا در وي براني
  • همه جان در شکر دارند از وصل
    که هر يک گفت ما را نيست ثاني