167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • چون شمس تبريزي که او گنجا ندارد در فلک
    کان مطلع خورشيد او دارد عجايب ساحتي
  • خيمه معيشت برکني آتش به خيمه درزني
    گر از سر بامي کني در سابقان نظاره اي
  • بنشسته حس نفس خس نزديک کاسه چون مگس
    گر کاسه نگزيدي مگس در حين مگس عنقاستي
  • امروز رستيم اي خدا از غصه آنک قضا
    در گوش فتنه دردمد هر لحظه اي مکاريي
  • کف همگي آب شود يا به کناري برود
    ز آنک دورنگي نبود در دل بحر احدي
  • تا نشوي خاک درش در نگشايد به رضا
    تا نکشي خار غمش گل ز گلستان نبري
  • بازرهان جمله اسيران جفا را جز من
    تا به جفا هم نکني در جز بنده نظري
  • چونک خيالت نبود آمده در چشم کسي
    چشم بز کشته بود تيره و خيره نگري
  • داد ده اي عشق مرا وز در انصاف درآ
    چون ابدا آن توام ني قنقم رهگذري
  • زير قدم مي سپرم هر سحري باديه اي
    خون جگر مي سپرم در طلب قافله اي
  • نيست روش طرنطران بنگر سوي آسمان
    در تک و پوي اختران هر يک چون مسخري
  • جوشش شوق از کجا جنبش ذوق از کجا
    لذت عمر در کمين رحم به زير چادري
  • خلق شده شکار او فرجه کنان کار او
    در پي اختيار او هر يک بسته زيوري
  • از مي عشق سرخوشم آتش عشق مفرشم
    پاي بنه در آتشم چند از اين منافقي
  • مي زده مييم ما کوفته دييم ما
    چشم نهاده ايم ما در تو که توتيا تويي
  • لعبت صورت مرا دوخته اي به جادوي
    سوزن هاي بوالعجب در دل من خليده اي
  • از رحموت گشته اي در رهبوت رفته اي
    تا دم مهر نشنوي تا سوي دوست ننگري
  • آتش عشق لامکان سوخته پاک جسم و جان
    گوهر فقر در ميان بر مثل سمندري
  • مستک خويش گشته اي گه ترشک گهي خوشک
    نازک و کبرکت که چه در هنرک نغولکي
  • نور خدايگان جان در تبريز شمس دين
    کرد طريق سالکان ايمن اگر تو غولکي
  • جان به مثال ذره ها رقص کنان در آفتاب
    نورپذيريش نگر لعل وش و مهارتي
  • دولت سنگ پاره اي گر چه بيافت چاره اي
    در تن خويش بنگرد بيند وصف گوهري
  • ساقي جان فزاي من بهر خدا ز کوثري
    در سر مست من فکن جام شراب احمري
  • مرد قمارخانه ام عالم بي کرانه ام
    چشم بيار در رخم بنگر پيش روشني
  • در تک گور مؤمنان رقص کنان و کف زنان
    مست به بزم لامکان خورده شراب مؤمني