167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • پيچ زلفش چو نديدي تو برو معذوري
    اي تو در نيک و بد دور زمان پيچيده
  • در پس پرده ظلمات بشر ننشينيم
    ز آنک چون نور سحر پرده درانيم همه
  • آه دردت را ندارم محرمي
    چون علي اه مي کنم در قعر چاه
  • آن چنان شاهي نگر کز لطف او
    خار و گل در گلستان آميخته
  • اي فرورفته چو قارون در زمين
    وي زمين را آسمان پنداشته
  • اي کرانه رفته عشق از ننگ تو
    اي تو خود را در ميان پنداشته
  • اي ز شهوت در پليدي همچو کرم
    عاشقان را همچنان پنداشته
  • جان مشتاقان نمي گنجد همي
    در زمين و آسمان از سلسله
  • حلقه هاي عشق تو در گوش ماست
    هوش ما را تو مران از سلسله
  • روز خندان در رخ عين اليقين
    کافرستان گمان را شب شده
  • قرابه باز دانا هش دار آبگينه
    تا در ميان نيفتد سوداي کبر و کينه
  • چون از جهان رميدي در نور جان رسيدي
    چون شمع سر بريدي بشکن تو پاي توبه
  • در صيد چون درآيد بس جان که او ربايد
    يک تير غمزه او صد خونبهاي توبه
  • اين جا کسي است پنهان همچون خيال در دل
    اما فروغ رويش ارکان من گرفته
  • اين جا کسي است پنهان مانند قند در ني
    شيرين شکرفروشي دکان من گرفته
  • چون گلشکر من و او در همدگر سرشته
    من خوي او گرفته او آن من گرفته
  • در چشم من نيايد خوبان جمله عالم
    بنگر خيال خوبش مژگان من گرفته
  • در بحر نااميدي از خود طمع بريدي
    زين بحر سر برآري مرجان من گرفته
  • نقلي ز دل معلق جامي ز نور مطلق
    در خلوت هوالحق بزم ابد نهاده
  • در حلقه قلاشي زنهار تا نباشي
    چون غنچه چشم بسته چون گل دهان گشاده
  • چون سبزه شو پياده زيرا در اين گلستان
    دلبر چو گل سوار است باقي همه پياده
  • آن شه صلاح دين است کو پايدار بادا
    دست عطاش دايم در گردنم قلاده
  • خود کشته عاشقان را در خونشان نشسته
    و آن گاه بر جنازه هر يک نماز کرده
  • در سايه هاي عشقت اي خوش هماي عرشي
    هر لحظه باز جان ها تا عرش برپريده
  • ديده نديده خود را و اکنون ز آينه تو
    هر ديده خويشتن را در آينه بديده