167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • در عالم خارستان بسيار سفر کردم
    اکنون بکش از پايم خاري من و خاري تو
  • بخرام چنين نازان در حلقه جانبازان
    اي رفته برون از جا آخر به کجايي تو
  • هر چند که استادي داد دو جهان دادي
    در دست کي افتادي زان طرفه خبر برگو
  • با صبر تويي محرم روسخت تويي در غم
    شمشير زبان برکش وز صبر و سپر برگو
  • اندر ظلمات است خضر در طلب آب
    کان عين حيات خوش فواره ما کو
  • ما مشت گلي در کف قدرت متقلب
    از غفلت خود گفته که گل کاره ما کو
  • کند با او به هر دم يک صفت يار
    ز جمله بسکلد در اضطرار او
  • شنيدي فضل شمس الدين تبريز
    نداري ديده در اقرار مي رو
  • اگر عالم شود گريان تو را چه
    نظر کن در مه خندان و مي رو
  • کلوخي بر لب خود مال با خلق
    شکر را گير در دندان و مي رو
  • کيست آن مه خداوند شمس تبريز
    درآ در ظل آن سلطان و مي رو
  • پيمبر را چو پرده کرده در پيش
    پس آن پرده مي گويد پيام او
  • همه اويان چو خاشاکي نمايند
    چو بوي خود فرستد در مشام او
  • حديثت در دهان جان نگنجد
    حديثت از زبان گويم زهي رو
  • همه عالم ز نورت لعل در لعل
    به پيش تو ز کان گويم زهي رو
  • به پيش اين چنين داناي اسرار
    کژي در دل نهان گويم زهي رو
  • برهنه شو ز حرف و بحر در رو
    چو بانگ بحر دان گفتار از اين سو
  • چرايم شمس تبريزي چو شيدا
    به گرد بام و در از شيوه تو
  • در آن دريا مرو بي امر دريا
    نمي ترسي براي تو ضمان کو
  • هر آن جسمي که از لطفش نظر يافت
    نظيرش در ولايت هاي جان کو
  • به پيشاني جانا داغ مهرش
    کسي بي داغ مهرش در قران کو
  • خداوند شمس دين از بهر الله
    که لايق در ثناي او دهان کو
  • چو چشمت بست آن جادوي استاد
    درآ در آب جو و آب مي جو
  • ز کوي عشق مي آيد ندايي
    رها کن کو و کو دررو در اين کو
  • گريزان درد و دارو در پي تو
    زهي لطف و زهي احسان و دارو