167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • سرما چو گشت سرکش هيزم بنه در آتش
    هيزم دريغت آيد هيزم به است يا تن
  • در عشق همچو آتش چون نقره باش دلخوش
    چون زاده خليلي آتش تو راست مسکن
  • مؤمن فسون بداند بر آتشش بخواند
    سوزش در او نماند ماند چو ماه روشن
  • شاباش اي فسوني کافتد از او سکوني
    در آتشي که آهن گردد از او چو سوزن
  • تير و سنان به حمزه چون گلفشان نمايد
    در گلفشان نپوشد کس خويش را به جوشن
  • فرعون همچو دوغي در آب غرقه گشته
    بر فرق آب موسي بنشسته همچو روغن
  • زان لکلک اي برادر گندم ز دلو بجهد
    در آسيا درافتد گردد خوش و مطحن
  • وز لکلک بيان تو از دلو حرص و غفلت
    در آسيا درافتي يعني رهي مبين
  • در چشم ما نگر اثر بيخودي ببين
    ما را سوار اشقر و پشت سمند کن
  • دهليز ديده است دل آنچ به دل رسيد
    در ديده اندرآيد صورت شود يقين
  • اياک نعبد است زمستان دعاي باغ
    در نوبهار گويد اياک نستعين
  • اياک نعبد آنک به دريوزه آمدم
    بگشا در طرب مگذارم دگر حزين
  • سر چپ و راست مي فکند سنبل از خمار
    ارياح بر يسارش و ريحانش در يمين
  • در باغ مجلسي چو نهاد آفريدگار
    مرغان چو مطربان بسرايند آفرين
  • جانا به حق آن شب کان زلف جعد را
    در گردنم درافکن و سرمست مي کشان
  • آتش در آب گشته نهان وقت جوش آب
    چون آب آتش آمد الغوث ز آتشان
  • در روح دررسي چو گذشتي ز نقش ها
    وز چرخ بگذري چو گذشتي ز مه وشان
  • جان حقايقي و خيالات دلربا
    و آن نقش هاي مه که نگنجد در اين دهن
  • در روز زاهدي و به شب زاهدان کشي
    امشب که آشتي است همان مي کني مکن
  • از بس که در کنار همي گيردش نگار
    بگرفت بوي يار و رها کرد بوي طين
  • در گوش تو بگويم با هيچ کس مگو
    اين جمله کيست مفتخر تبريز شمس دين
  • تو در جهان غريبي غربت چه مي کني
    قصد کدام خسته جگر مي کني مکن
  • مست شدي عاقبت آمدي اندر ميان
    مست ز خود مي شوي کيست دگر در جهان
  • سر بمگردان چنين پوز مجنبان چنان
    چون تو خري کي رسد در جو انبار من
  • برجه و کاهل مباش در ره عيش و معاش
    پيشکشي کن قماش رونق تجار بين