167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • بحر در جوش از اين آتش تيز
    چرخ خم داده از اين بار گران
  • جانم اندر پي دل مي آيد
    چه کند بي تو در اين قالب تن
  • آن باغ ها بخفته وين باغ ها شکفته
    وين قسمتي است رفته در بارگاه سلطان
  • جان هاست نارسيده در دام ها خزيده
    جان هاست برپريده ره برده تا به جانان
  • گفتم که در چه شوري کز وهم خلق دوري
    تو نور نور نوري يا آفتاب تابان
  • اي عاشق جريده بر عاشقان گزيده
    بگذر ز آفريده بنگر در آفريدن
  • آمد تو را فتوحي روحي چگونه روحي
    کو چون خيال داند در ديده ها دويدن
  • خامش که شرح دل را گر راه گفت بودي
    در کوه درفتادي چون بحر برطپيدن
  • دانم که برشکستي تو محو دل شدستي
    در عين نيست هستي يک حمله دگر کن
  • تا بشکني شکاري پهلوي چشمه ساري
    اي شير بيشه دل چنگال در جگر کن
  • در بزم چون نيايم ساقيم مي کشاند
    چون شهرها نگيرم و آن شهريار با من
  • در خم خسرواني مي بهر ماست جوشان
    اين جا چه کار دارد رنج خمار با من
  • تو نقش را نخواني زيرا در اين جهاني
    تا اين قدر بداني تو فتنه را مشوران
  • در دل چو نقش بندد جان از طرب بخندد
    صد گون شکر بجوشد از تلخي صبوران
  • چون زين قفص برستي در گلشن است مسکن
    چون اين صدف شکستي چون گوهر است مردن
  • مرگ آينه ست و حسنت در آينه درآمد
    آيينه بربگويد خوش منظر است مردن
  • از من گريز تا تو هم در بلا نيفتي
    بگزين ره سلامت ترک ره بلا کن
  • ماييم و آب ديده در کنج غم خزيده
    بر آب ديده ما صد جاي آسيا کن
  • روز است اي دو ديده در روزنم نظر کن
    تو اصل آفتابي چون آمدي سحر کن
  • تا چند عذر گويي کورند و مي نبينند
    گر کورشان نخواهي در ديده شان نظر کن
  • فرمان تو راست مطلق با جمع در ميان نه
    بستم قباي عطلت هم چاره کمر کن
  • اي آفتاب عرشي اي شمس حق تبريز
    چون ماه نو نزارم رويم تو در قمر کن
  • چل سال چشم آدم در عذر داشت ماتم
    گفته به کودکانش بابا که همچنين کن
  • آبي است تلخ دريا در زير گنج گوهر
    بگذار آب تلخش تو زير او زبر کن
  • خواهي درخت طوبي نک شمس حق تبريز
    خواهي تو عيش باقي در ظل آن شجر کن