167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • گوهر باقي درآ در ديده ها
    سنگ بستان باقيان را برشکن
  • جان من جان تو جانت جان من
    هيچ کس ديده ست يک جان در دو تن
  • هر کي در چاه طبيعت مانده است
    چاره اش نبود ز فکر چون رسن
  • ساقيا برخيز و مي در جام کن
    وز شراب عشق دل را دام کن
  • در گمان افتد دلم زين واقعه
    اين دل ترسان بدپندار من
  • فقر را در خواب ديدم دوش من
    گشتم از خوبي او بي هوش من
  • از ميان جان ما صد جوش خاست
    چون بديدم بحر را در جوش من
  • جان من جان تو جانت جان من
    هيچ ديدستي دو جان در يک بدن
  • از قل الروح امر ربي فهم شد
    شرح جان اي جان نيايد در دهن
  • آمد آمد در ميان خوب ختن
    هر دو دستت را بشو از جان و تن
  • چون سمندر در دل آتش مرو
    وز مري تو خويش را رسوا مکن
  • گر بيفتي هم در آتش کشتي بيفت
    تکيه تو بر پنجه و بر پا مکن
  • گر چه دل بر مرگ خود بنهاده ايم
    در جفا آهسته تر چندان مکن
  • اي زليخا فتنه عشق از تو است
    يوسفي را هرزه در زندان مکن
  • نقدکي را از يکي مفلس مبر
    از حريصي نقد او در کان مکن
  • نيست در عالم ز هجران تلختر
    هرچ خواهي کن وليکن آن مکن
  • صبحدم شد زود برخيز اي جوان
    رخت بربند و برس در کاروان
  • عمر را ضايع مکن در معصيت
    تا تر و تازه بماني جاودان
  • پاک باش و خاک اين درگاه باش
    کبر کم کن در سماع عاشقان
  • گر سماع عاشقان را منکري
    حشر گردي در قيامت با سگان
  • اي زيان و اي زيان و اي زيان
    هوشياري در ميان مستيان
  • آنک او نان را بت خود کرده است
    کي درآيد در ميان اين بتان
  • تا نگردي پاک دل چون جبرئيل
    گر چه گنجي درنگنجي در جهان
  • معتمد شو تا درآيي در حرم
    اولا بربند از گفتن دهان
  • اي که در باغ رخش ره بردي
    گل تازه به زمستان بستان