167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • نظر اولشان زنده کند عالم را
    در نظر هيچ نگنجد نظر ديگرشان
  • هر خيالي که در آن دم به تو آسيب زند
    همچو آيينه ز خورشيد برآيد لمعان
  • عقل ميداني او خود خر لنگ افتاده است
    در براق احدي ديد کسي لنگيدن
  • اي کسي کز حدثان در حدثي افتادي
    چون چنيني تو روا نيست تو را جنبيدن
  • فايده زفت شدن در کمي و کاستن است
    از پي خرج بود مکسبه ها ورزيدن
  • در فنا جلوه شود فايده هستي ها
    پس نبايد ز بلا گريه و درچغزيدن
  • پس خمش باش همي خور ز کمان هاش خدنگ
    چون هنر در کميت خواهد افزاييدن
  • تن پربند چو گهواره و دل چون طفل است
    در کنارش کش و وابسته گهواره مکن
  • ز دغل عالم غدار دو صد سر دارد
    سر من در سر اين عالم غداره مکن
  • من از اين ناله اگر چه که دهان مي بندم
    نتوان در شکم آب فروبست دهن
  • عارفاني که نهانند در آن قلزم نور
    دمشان جمله ز نوري است ظلامات شکن
  • زان خرابم که ز اوقاف خرابات توام
    در خرابي است عمارت شدن مخبر من
  • تو سبب سازي و دانايي آن سلطان بين
    آنچ ممکن نبود در کف او امکان بين
  • چون تو سرسبز شدي سبز شود جمله جهان
    اتحادي عجبي در عرض و ابدان بين
  • روي ايمان تو در آيينه اعمال ببين
    پرده بردار و درآ شعشعه ايمان بين
  • شاه ما از خواب و بيداري برون
    در ميان جان ما دامن کشان
  • اندر اين شب مي نمايد صورتي
    مشعله در دست يا رب کيست آن
  • دانه اي کان در زمين غيب بود
    سر زد و همچون درختي شد عيان
  • برق جست و آتشي زد در درخت
    آتش و برق شگرف بي امان
  • در تغاري دست شويي آن تغار
    ز آب دست تو شود زرين لگن
  • در نشان جويي تو گشته چارچشم
    وآنگه اندر کنج چشمت صد نشان
  • بشکن از باده در زندان غم
    وارهان جان را ز زندان غمان
  • ترک ساقي گشت در ده کس نماند
    گرگ ماند و گوسفند و ترکمان
  • در دل چون سنگ مردم آتشي است
    کو بسوزد پرده را از بيخ و بن
  • در ميان جان و دل پيدا شود
    صورت نو نو از آن عشق کهن