167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • چون تن عاشق درآيد همچو گنجي در زمين
    صد دريچه برگشايد آسمان عاشقان
  • در کفن پيچيد بينيد اي عزيزان کوه قاف
    چشم بند است اين عجب يا امتحان عاشقان
  • هجر سرد چون زمستان راه ها را بسته بود
    در زمين محبوس بود اشکوفه هاي بوستان
  • عذر عاشق گر فروشد دانک ميل دلبر است
    از ضرورت تا نبندد در به رويش دلستان
  • چند فرزندان به هر انديشه بعد مرگ خويش
    گرد جان خويش بيني در لحد باباکنان
  • صد هزاران غيب مي گويند مرغان در ضمير
    کان فلان خواهد گذشتن جاي او گيرد فلان
  • ليک روي دوست بيني بي خبر باشي ز زخم
    چون زنان مصر بيخود در جمال يوسفان
  • صد هزاران حسن يوسف در جمال روي کيست
    شمس تبريزي ما آن خوش نشين خوش نشان
  • عاشقان اندرربوده از بتان روبندها
    زانک در وحدت نباشد نقش هاي مرد و زن
  • مرتضاي عشق شمس الدين تبريزي ببين
    چون حسينم خون خود در زهر کش همچون حسن
  • در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمين
    چون بهار من بيايد بردمد اسرار من
  • عاقبت آن ماه رويان کاه رويان مي شوند
    حال دزدان اين بود در حضرت سلطان من
  • آنچ مي آيد ز وصفت اين زمانم در دهن
    بر مريد مرده خوانم اندراندازد کفن
  • چاشني سوز شمعت گر به عنقا برزدي
    پر چو پروانه بدادي سر نهادي در لگن
  • شعرش از سر برکشيم و حور را در بر کشيم
    فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
  • اختران گويند از بالا که اين خورشيد چيست
    ماهيان گويند در دريا که چه غوغاست اين
  • هست ما را هر زماني از نگار راستين
    لقمه اي اندر دهان و ديگري در آستين
  • در کنار زهره نه تو چنگ عشرت همچنان
    پاي کوبان اندرآ اي ماه تابان همچنين
  • در هواي شمس تبريزي ز ظلمت مي گذر
    ناگهان سر برزني از باغ و ايوان همچنين
  • يار دعوي مي کند گر عاشقي ديوانه شو
    سرد باشد عاقلي در حلقه ديوانگان
  • سر فروکرد از فلک آن ماه روي سيمتن
    آستين را مي فشاند در اشارت سوي من
  • در سخن آمد هماي و گفت بي روزي کسي
    کز سعادت مي گريزي اي شقي ممتحن
  • هست عاقل هر زماني در غم پيدا شدن
    هست عاشق هر زماني بيخود و شيدا شدن
  • و آنک باشد در نصيحت دادن عشاق عشق
    نيست او را حاصلي جز سخره سودا شدن
  • بر مقام عقل بايد پير گشتن طفل را
    در مقام عشق بيني پير را برنا شدن