167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • خونبهاي کشتگان چون غمزه خوني اوست
    در ميان خون خود چون طفلک خون خواره ايم
  • چونک در سينور مجنونان آن ليلي شديم
    سرکش آمد مرکب و از حد مجنون تاختيم
  • بس صدف هاي چو گوهر زير سنگي کوفتيم
    تا به سوي گنج هاي در مکنون تاختيم
  • آفتاب رحمتش در خاک ما درتافته ست
    ذره هاي خاک خود را پيش او رقصان کنيم
  • چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست
    در کف موسي عشقش معجز ثعبان کنيم
  • همچو سايه در طوافم گرد نور آفتاب
    گه سجودش مي کنم گاهي به سر مي ايستم
  • من ميان اصبعين حکم حقم چون قلم
    در کف موسي عصا گاهي و گه افعيستم
  • از شهنشه شمس دين من ساغري را يافتم
    در درون ساغرش چشمه خوري را يافتم
  • ميرداد قهر چون ماري فروکوبد سرش
    آنک گويد در دو کونش هم سري را يافتم
  • چون درون طره اش دريافتم دل را عجب
    در درون مشک رفتم عنبري را يافتم
  • در ميان طره اش رخسار چون آتش ببين
    گو ميان مشک و عنبر مجمري را يافتم
  • از فنا رو تافتيم و در بقا دربافتيم
    بي نشان را يافتيم و از نشان برخاستيم
  • هيچ طاعت در جهان آن روشني ندهد تو را
    چونک بهر ديده دل کوري ابدان صيام
  • خنده صايم به است از حال مفطر در سجود
    زانک مي بنشاندت بر خوان الرحمان صيام
  • شهوت خوردن ستاره نحس دان تاريک دل
    نور گرداند چو ماهت در همه کيوان صيام
  • گر تو خواهي نور قرآن در درون جان خويش
    هست سر نور پاک جمله قرآن صيام
  • زود باشد کز گريبان بقا سر برزند
    هر که در سر افکند ماننده دامان صيام
  • من ميان اصبعين حکم حقم چون قلم
    در کف موسي عصا گاهي و گه افعيستم
  • ز کشاکش چو کمانم به کف گوش کشانم
    قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم
  • مکن اي دوست ملامت بنگر روز قيامت
    همه موجم همه جوشم در درياي تو دارم
  • بپريده از زمانه ز هواي دام و دانه
    که در اين قمارخانه چو گواه بي نبردم
  • به خدا که روز نيکو ز بگه بديد باشد
    که درآيد آفتابش به وصال در کنارم
  • ز فراق گلستانش چو در امتحان خارم
    برهم ز خار چون گل سخن از عذار گويم
  • شب گه خواب از اين خرقه برون مي آيم
    صبح بيدار شوم باز در او محشورم
  • جام فرعون نگيرم که دهان گنده کند
    جان موسي است روان در تن همچون طورم