167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • زمين و کوه و دشت و باغ و جان را
    همه در حله اخضر بگيريم
  • در دل ره برده اند ايشان به دلبر
    ز دل ما هم ره دلبر بگيريم
  • فسون قل اعوذ و قل هو الله
    چرا در عشق همديگر نخوانيم
  • چو بعد از مرگ خواهي آشتي کرد
    همه عمر از غمت در امتحانيم
  • کنون پندار مردم آشتي کن
    که در تسليم ما چون مردگانيم
  • ميان ما درآ ما عاشقانيم
    که تا در باغ عشقت درکشانيم
  • تو آبي ليک گردابي و محبوس
    درآ در ما که ما سيل روانيم
  • برو اي مرغ خانه تو چه داني
    که ما مرغان در آن دريا چه سانيم
  • حريف کهرباييم ار چو کاهيم
    نه در زندان چو کاه کاهدانيم
  • مثال لعبتي ام در کف او
    که نقش سوزن زردوز اويم
  • همين دانم که از بوي گل تو
    مثال گل قبا در خون بشويم
  • زهي مشکل که تو خود سو نداري
    و من در جستن تو سو به سويم
  • مرا خواندي ز در تو خستي از بام
    زهي بازي زهي بازي زهي دام
  • چه مي پرسم تو خود چون خوش نباشي
    که در مجلس تو داري جام بر جام
  • مرا در راه دي دشنام دادي
    چنين مستم ز شيريني دشنام
  • مرا گويي در آن لب او چه دارد
    کز او شيرين زباني من چه دانم
  • مرا گويي در اين عمرت چه ديدي
    به از عمر و جواني من چه دانم
  • چو يارم در خرابات خراب است
    چرا من خانه معمور خواهم
  • مرا در چشم خود ره ده که خود را
    ز چشم ديگران مستور خواهم
  • يکي دم دست را از روي برگير
    که در دنيا بهشت و حور خواهم
  • اگر چشم و دلم غير تو بيند
    در آن دم چشم ها را کور خواهم
  • چو تو مر مردگان را مي دهي جان
    سزد گر خويش را در گور خواهم
  • در غيب جهان بي کران ديدم
    آلاجق خود بدان کران بردم
  • خوش خسپ تنا در اين زمين که من
    پيغام تو سوي آسمان بردم
  • جز در بن چاه مي ننالم من
    اسرار غم تو بي مکان گويم