167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • مبين که قالب خاکي چه در جوالت کرد
    جوال را بشکاف و برآر سر ز جوال
  • تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال
    هزار عاشق اگر مرد خون مات حلال
  • تو را چگونه فريبم چه در جوال کنم
    که اصل مکر تويي و چراغ هر محتال
  • تو در جوال نگنجي و دام را بدري
    که ديده است که شيري رود درون جوال
  • هزار صورت زيبا برويد از دل و جان
    چو ابر عشق تو باريد در بي امثال
  • بهل مرا که بگوييم عجايبت اي عشق
    دري گشايم در غيب خلق را ز مقال
  • ستاره ها بنگر از وراي ظلمت و نور
    چو ذره رقص کنان در شعاع نور جلال
  • اگر چه ذره در آن آفتاب درنرسد
    ولي ز تاب شعاعش شوند نور خصال
  • اگر درآيد ناگه صنم زهي اقبال
    چو در بتان زند آتش بتم زهي اقبال
  • نشسته اند در اوميد او قطار قطار
    اگر ز لطف نمايد کرم زهي اقبال
  • ميان لشکر هجران که تيغ در تيغست
    سپاه وصل برآرد علم زهي اقبال
  • سماع شرفه آبست و تشنگان در رقص
    حيات يابي از اين بانگ آب اقل اقل
  • حطام داد از اين جيفه دايه تبديل
    در آفتاب فکنده ست ظل حق غلغل
  • چون کوره آهنگران در آتش دل مي دميم
    کآهن دلان را زين نفس مستعمل فرمان کنيم
  • خامش کنيم و خامشي هم مايه ديوانگيست
    اين عقل باشد کآتشي در پنبه پنهان کنيم
  • در جام مي آويختم انديشه را خون ريختم
    با يار خود آميختم زيرا درون پرده ام
  • ديوانه کوکب ريخته از شور من بگريخته
    من با اجل آميخته در نيستي پريده ام
  • زيرا قفص با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان
    بهر رضاي يوسفان در چاه آراميده ام
  • لوزينه پرجوز او پرشکر و پرلوز او
    شيرين کند حلق و لبم نوري نهد در منظرم
  • من مرغ لاهوتي بدم ديدي که ناسوتي شدم
    دامش نديدم ناگهان در وي گرفتار آمدم
  • نيم شبي همره مه روي نهادم سوي ره
    در هوس خوبي او جانب گلزار شدم
  • مير شکار فلکي تير بزن در دل من
    ور بزني تير جفا همچو زمين پي سپرم
  • تا ز حريفان حسد چشم بدي درنرسد
    کف به کف يار دهم در کنف غار روم
  • اصل تويي من چه کسم آينه اي در کف تو
    هر چه نمايي بشوم آينه ممتحنم
  • در پي آفتاب تو سايه بدم ضياطلب
    پاک چو سايه خورديم چون که ضيا بخواستم