167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • که از او محتسب و مهتر بازار بدرد
    در فغانند از او از فقعي تا عطار
  • هر که زين رنج مرا باز يکي يارانه
    بکند در عوض آن بکنم من صد بار
  • محتسب کو ز کفايت چو نظام الملکست
    کرد از مکر چنين کس رخ خود در ديوار
  • محتسب عقل تو است دان که صفاتت بازار
    وان دغل هست در او نفس پليد مکار
  • در خرابات مردان جام جانست گردان
    نيست مانند ايشان هيچ خمار ديگر
  • راستي گوي اي جان عاشقان را مرنجان
    جز تو در دلربايان کو دل افشار ديگر
  • ديد روي زرد من در ماهتاب
    کرد روي زرد ما از اشک تر
  • در رخ آن آفتاب هر دو کون
    مست لايعقل همي کردم نظر
  • چون ز عقل و جان و دل برخاستي
    اين يقين هم در گمانست اي پسر
  • سينه خود را هدف کن پيش دوست
    هين که تيرش در کمانست اي پسر
  • سينه اي کز زخم تيرش خسته شد
    در جبينش صد نشانست اي پسر
  • ني غلط من نامدم تو آمدي
    در وجود بنده پنهان اي پسر
  • همچو زر يک لحظه در آتش بخند
    تا ببيني بخت خندان اي پسر
  • پاي دار و شور مستان گوش دار
    در شکست و جست دربان اي پسر
  • مي زنم من نعره ها در خامشي
    آمدم خاموش گويان اي پسر
  • در مژه او گر چه دل را مژده هاست
    الحذر اي عاشقان از وي حذر
  • سرکه آشامي و گويي شهد کو
    دست تو در زهر و گويي کو شکر
  • ور ببيني يار ما را روترش
    پرده اي باشد ز غيرت در نظر
  • مو نباشد عکس مو باشد در آب
    صورتي باشد ترش اندر شکر
  • بشکنم شيشه بريزم زير پاي
    تا خلد در پاي مرد بي خبر
  • حرص بين در طبع حيوان و نبات
    بعد از آن سيري و ايثارش نگر
  • عاشقان گوي اند در چوگان يار
    گوي را با دست و يا با پا چه کار
  • گفت بنگر گوش من در حلقه ايست
    بسته آن حلقه شو چون گوشوار
  • باز شد در عاشقي بابي دگر
    بر جمال يوسفي تابي دگر
  • اي خيالت در دل من هر سحور
    مي خرامد همچو مه يک پاره نور