167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • اي آنک پيش حسنت حوري قدم دو آيد
    در خانه خيالت شايد که غم درآيد
  • مانند بحر قلزم ماهي نيابي اي جان
    در بحر قلزم حق ماهي کثير باشد
  • گر خارهاي عالم الطاف او ببينند
    در نرمي و لطافت همچون حرير باشد
  • غم خصم خويش داند هم حد خويش داند
    در خدمت مطيعان جز چون زمين نباشد
  • چون تو از آن مايي در زهر اگر درآيي
    کي زهر زهره دارد تا انگبين نباشد
  • اي دست تو منور چون موسي پيمبر
    خواهم که دست موسي در آستين نباشد
  • در کارگاه عشقت بي تو هر آنچ بافم
    والله نه پود ماند والله نه تار ماند
  • آن ذوق را گرفتم پستان مادر آمد
    بنهاد در دهانت آخر مکيد بايد
  • دود سياه ما را در نور مي کشاند
    زهد قديم ما را خمار مي نمايد
  • صديق با محمد بر هفت آسمانست
    هر چند کو به ظاهر در غار مي نمايد
  • مه مي دود چو آيي در ظل آفتابي
    بدري شود اگر چه شکل هلال گيرد
  • در دل مقام سازد همچون خيال آن کس
    کاندر ره حقيقت ترک خيال گيرد
  • شويان اولينش بنگر که در چه حالند
    آن کاين دليل داند ني آن دلال گيرد
  • اي صد هزار عاقل او در جوال کرده
    کو عقل کاملي تا ترک جوال گيرد
  • چون روح در نظاره فنا گشت اين بگفت
    نظاره جمال خدا جز خدا نکرد
  • در دانه هاي شهوتي آتش زنند زود
    وز دامگاه صعب به يک تک عبر کنند
  • اجزاي ما بمرده در اين گورهاي تن
    کو صور عشق تا سر از اين گور برکنند
  • چون صوفيان گرسنه در مطبخ خرد
    آيند و زله هاي گران مايه جز کنند
  • در ظل ميرآب حيات شکرمزاج
    شايد که آتشان طبيعت شرر کنند
  • آن لاله اي چو راهب دل سوخته بدرد
    در خون ديده غرق به کهسار مي رود
  • چون کعبه که رود به در خانه ولي
    اين رحمت خداي به ارحام مي رود
  • چندان حلاوت و مزه و مستي و گشاد
    در چشم هاي مست تو نقاش چون نهاد
  • چندان حلاوت و مزه و مستي و گشاد
    در چشم هاي مست تو نقاش چون نهاد
  • هر حس معنوي را در غيب درکشيد
    هر مس اسعدي را هم کيميا ببرد
  • مفکن گزافه مهره در اين طاس روزگار
    پرهيز از آن حريف که هست اوستاد نرد