167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • سرنگون اندررود در آب شور
    هر که چون لنگر گراني مي کند
  • روزگار خويش را امروز دان
    بنگرش تا در چه سودا مي رود
  • مرگ در ره ايستاده منتظر
    خواجه بر عزم تماشا مي رود
  • عاشقان پيدا و دلبر ناپديد
    در همه عالم چنين عشقي که ديد
  • ناگزيده او لب شيرين لبي
    چند پشت دست در هجران گزيد
  • آخر اندر غار در طفلي خليل
    از سر انگشت شيري مي مکيد
  • بس کن و از حرف در معني گريز
    چند معني را ز حرفي مي مزيد
  • عاشقان را از جمالت عيد باد
    جانشان در آتشت چون عود باد
  • دست کردي دلبرا در خون ما
    جان ما زين دست خون آلود باد
  • مه کم آيد مدتي در راه عشق
    آن کمي عشق جمله سود باد
  • شمع افروزان بنه در آفتاب
    بنگرش چون محو آن انوار شد
  • همچنان در نور روح اين نار تن
    هم نشد اين نار و هم اين نار شد
  • کشتي شش گوشه ست اين شش جهت
    بحر بي پايان در اين شش چون بود
  • نرگس چشمي کز اين بحر آب يافت
    در شناس بحر اعمش چون بود
  • چون گشادي يافت چشمي در رضا
    از سخط هر لحظه اخفش چون بود
  • چشم دل بگشا و در جان ها نگر
    چون بيامد چون شد و چون مي رود
  • جامه برکش چونک در راهي روي
    چون همه ره خاک با خون مي رود
  • هر زمان لطفت همي در پي رسد
    ور نه کس را اين تقاضا کي رسد
  • هندوان خرگاه تن را روفتند
    ترک خلوت ديد و در خرگاه شد
  • شمس تبريزي چو آمد در ميان
    اهل معني را سخن کوتاه شد
  • نور ناريست در اين ديده خلق
    مگر آن را که حقش سرمه کشد
  • قطب اين که فلک افلاکست
    در پي جستن تو بست رصد
  • ديده در خواب ز تو بيداري
    اين چنين خواب کمالست و رشد
  • ليک در خواب نيابد تعبير
    تو ز خوابش به جهان رغم حسد
  • از در مشعله داران فلک
    آتش دل به دهان مي آيد