167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • تو مي گويي که بازآيم چه باشد
    تو بازآيي اگر دل در گشايد
  • ميا بي دف به گور من اي برادر
    که در بزم خدا غمگين نشايد
  • زنخ بربسته و در گور خفته
    دهان افيون و نقل يار خايد
  • ز قد پرخم من در ره عشق
    بر آب چشم من پل مي توان کرد
  • دل با دل دوست در حنين باشد
    گوياي خموش همچنين باشد
  • گويم سخن و زبان نجنبانم
    چون گوش حسود در کمين باشد
  • صد شعله آتش است در ديده
    از نکته دل که آتشين باشد
  • خود طرفه تر اين که در دل آتش
    چندين گل و سرو و ياسمين باشد
  • خامش کن و در خمش تماشا کن
    بلبل از گفت پاي بست آمد
  • آن ماه دو هفته در کنار آيد
    وز غصه حسود ممتحن گردد
  • آن عقل فضول در جنون آيد
    هوش از بن گوش مرتهن گردد
  • وان کس که سبال مي زدي بر عشق
    در عشق شهير مرد و زن گردد
  • در چاه فراق هر کي افتاده ست
    ره يابد و همره رسن گردد
  • باقيش مگو درون دل مي دار
    آن به که سخن در آن وطن گردد
  • در چشم من آي تا تو هم بيني
    يک تن که به صد هزار جان ماند
  • در پيش رخش چه رقص مي کرد
    وز آتش عشق جان چه مي شد
  • گر زانک نه لطف بي کران داشت
    آن ماه در اين ميان چه مي شد
  • با ديده جان چو واپس آيي
    در عالم آب و گل به ارشاد
  • هر جان که در اين روش بلنگد
    جان تو که عذر لنگ دارد
  • ما بر در و بام عشق حيران
    آن بام که نردبان ندارد
  • هان تا نروي تو در جوالش
    رختش بطلب که تا چه دارد
  • در گلشن ذوق او فرورو
    کز نرگس و لاله ها چه دارد
  • در ساقي خويش چنگ درزن
    منديش که آن سه تا چه دارد
  • نقدش برکش ببين که چندست
    در نقد دگر دغا چه دارد
  • در خويش ز اوليا چه بيند
    وز لذت انبيا چه دارد