167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • درآ در دل که منظرگاه حقست
    وگر هم نيست منظر مي توان کرد
  • چو دردي ماند جان ما در اين زير
    اگر زيرست از بر مي توان کرد
  • ز گولي در جوال نفس رفتي
    وگر ني ترک اين خر مي توان کرد
  • چو تيرانداز گردد باده در خم
    ز تير باده اسپر مي توان کرد
  • چو باده در من آتش زد بديدم
    که از هر آب آذر مي توان کرد
  • وگر در راه تو نامحرمانند
    تو را از جام چادر مي توان کرد
  • چو در سلطان بي علت رسيدي
    هلا بر علت و معلول مي خند
  • يکي در خواب حاصل کرد ملکي
    برو بر حاصل و محصول مي خند
  • جهان گر چه که صد رو در تو دارد
    جمالت را جهان ها برنتابد
  • خطي بستانم از مير سعادت
    که ديگر غم در اين عالم نگردد
  • نگر آخر دمي در نحن اقرب
    نظر را تا نجنباند نجنبد
  • درافکن فتنه ديگر در اين شهر
    که دور عشق هنجاري ندارد
  • چرا در بزم خلوت بي گرانان
    دل ما عيش را از سر نگيرد
  • اگر دلدار گيرد در جهان کس
    از اين دلدار ما خوشتر نگيرد
  • چو در کشتي نوحي مست خفته
    چه غم داري اگر طوفان درآمد
  • منور شد چو گردون خاک تبريز
    چو شمس الدين در آن ميدان درآمد
  • بگويم خفيه تا خواجه نرنجد
    که آن دلبر همي در بر نگنجد
  • بغرد شير عشق و گله غم
    چو صيد از شير در صحرا گريزد
  • برو در باغ پرس از باغبانان
    که آن شاخ گل رعنا کجا شد
  • چو ديوانه همي گردم به صحرا
    که آن آهو در اين صحرا کجا شد
  • دو چشم من چو جيحون شد ز گريه
    که آن گوهر در اين دريا کجا شد
  • در اين گفتارم آن معني طلب کن
    نفس هاي خوشم او را کمين شد
  • بپوشان قد خوبت را از ايشان
    که کوران سرو در بستان چه دانند
  • بزن چوگان خود را بر در ما
    که خامان لطف آن چوگان چه دانند
  • مثال گوي در ميدان حيرت
    دوان باشد اگر چه پاش نبود