167906 مورد در 0.26 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • گر با دگراني تو در ما نگراني تو
    ما روح صفا داريم گر غير بدن دارد
  • شمس الحق تبريزي شاه همه شيرانست
    در بيشه جان ما آن شير وطن دارد
  • اي روي ترش بنگر آن را که ترش کردت
    تا او شکري شيرين در سرکه درآميزد
  • سيمرغ دل عاشق در دام کجا گنجد
    پرواز چنين مرغي از کون برون باشد
  • بنگر به سوي روزن بگشاي در توبه
    پرداخته کن خانه هين نوبت ما آمد
  • خضر از کرم ايزد بر آب حياتي زد
    نک زهره غزل گويان در برج قمر آمد
  • آن بنده آواره بازآمد و بازآمد
    چون شمع به پيش تو در سوز و گداز آمد
  • ارزد که براي حج در ريگ و بيابان ها
    با شير شتر سازد يغماي عرب بيند
  • آن صبح سعادت ها چون نورفشان آيد
    آن گاه خروس جان در بانگ و فغان آيد
  • دل نور جهان باشد جان در لمعان باشد
    اين رقص کنان باشد آن دست زنان آيد
  • هر ني کمر خدمت در پيش تو مي بندد
    شکر به غلامي حلواي تو مي آيد
  • در گوهر جان بنگر اندر صدف اين تن
    کز دست گران جاني انگشت همي خايد
  • جانم ز پي عشق شمس الحق تبريزي
    بي پاي چو کشتي ها در بحر همي پويد
  • در خانقه سينه غوغاست فقيران را
    اي سينه بي کينه غوغات مبارک باد
  • گر عشق ني مستستي يا باده پرستستي
    در باغ چرا آيد انگور چرا کوبد
  • تو پاي همي کوبي و انگور نمي بيني
    کاين صوفي جان تو در معصره ها کوبد
  • اي طايفه پا کوبيد چون حاضر آن جوييد
    باشد که سعادت پا در پاي شما کوبد
  • پا کوفت خليل الله در آتش نمرودي
    تا حلق ذبيح الله بر تيغ بلا کوبد
  • پا کوفته روح الله در بحر چو مرغابي
    با طاير معراجي تا فوق هوا کوبد
  • تقصير کجا گنجد در گرم روي عاشق
    کز آتش عشق او تقصير همي درد
  • آن جمله گهرها را اندرشکند در عشق
    وان عشق عجايب را هم چيز دگر سازد
  • عشق آب حيات آمد برهاندت از مردن
    اي شاه که او خود را در عشق دراندازد
  • باري دل و جان من مستست در آن معدن
    هر روز چو نوعشقان فرهنگ نو آغازد
  • چون چنگ شوي از غم خم داده وانگه او
    در بر کشدت شيرين بي واسطه بنوازد
  • آن آهوي مفتونش چون تازه شود خونش
    آن شير بدان آهو در ميمنه بگرازد