167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • هستي جان اوست حقا چونک هستي زو بتافت
    لاجرم در نيستي مي ساز با قيد هوا
  • گه خيال خوش بود در طنز همچون احتلام
    گه خيال بد بود همچون که خواب ناسزا
  • اي ملوکان جهان روح بر درگاه تو
    در سجودافتادگان و منتظر مر بار را
  • محو مي گردد دلم در پرتو دلدار من
    مي نتانم فرق کردن از دلم دلدار را
  • نفسي يار شرابم نفسي يار کبابم
    چو در اين دور خرابم چه کنم دور زمان را
  • به ميان حبس ناگه قمري مرا قرين شد
    که فکند در دماغم هوسش هزار سودا
  • در زاهدي شکستم به دعا نمود نفرين
    که برو که روزگارت همه بي قرار بادا
  • ساغري چند بخور از کف ساقي وصال
    چونک بر کار شدي برجه و در رقص درآ
  • در ميان شکران گل ريز کن
    مرحبا اي کان شکر مرحبا
  • جزو جزو تو فکنده در فلک
    ربنا و ربنا و ربنا
  • يوسفا در چاه شاهي تو وليک
    بي لوايي بي لوايي بي لوا
  • چون نمايي آن رخ گلرنگ را
    از طرب در چرخ آري سنگ را
  • در هواي چشم چون مريخ او
    ساز ده اي زهره باز آن چنگ را
  • در ميان عاشقان عاقل مبا
    خاصه اندر عشق اين لعلين قبا
  • ننگ آيد عشق را از نور عقل
    بد بود پيري در ايام صبا
  • از يکي آتش برآوردم تو را
    در دگر آتش بگستردم تو را
  • چون شکستي جان ناري را ببين
    در پي او جان پرانوار را
  • هيچ گل ديدي که خندد در جهان
    کو نشد گرينده از خار قضا
  • هيچ بختي در جهان رونق گرفت
    کو نشد محبوس و بيمار قضا
  • گر چه صورت مرد جان باقي بماند
    در عنايت هاي بسيار قضا
  • جوز بشکست و بمانده مغز روح
    رفت در حلوا ز انبار قضا
  • گر تو عودي سوي اين مجمر بيا
    ور برانندت ز بام از در بيا
  • ور صفات دل گرفتي در سفر
    همچو دل بي پا بيا بي سر بيا
  • در گمان و وسوسه افتاده عقل
    زانک تو فوق گماني فاسقنا
  • اي دل رفته ز جا بازميا
    به فنا ساز و در اين ساز ميا