167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • هر چيز گمان بردم در عالم و اين ني
    کاين جاه و جلالست خدايي نظري را
  • بر سينه نهد عقل چنان دل شکني را
    در خانه کشد روح چنان رهگذي را
  • در هديه دهد چشم چنان لعل لبي را
    رخ زر زند از بهر چنين سيمبري را
  • برخيز بخيلانه در خانه فروبند
    کان جا که تويي خانه شود گلشن و صحرا
  • در شهر چو من گول مگر عشق نديدست
    هر لحظه مرا گيرد اين عشق ز بالا
  • چو تو در آينه ديدي رخ خود
    از آن خوشتر کجا باشد تماشا
  • غلط کردم در آيينه نگنجي
    ز نورت مي شود لا کل اشياء
  • تو را در جان بديدم بازرستم
    چو گمراهان نگويم زير و بالا
  • چو در عالم زدي تو آتش عشق
    جهان گشتست همچون ديگ حلوا
  • خمش کن کو نمي خواهد ز غيرت
    که در دريا درآرد همگنان را
  • دل و جان را در اين حضرت بپالا
    چو صافي شد رود صافي به بالا
  • اگر در سر بگرداني دل خود
    نه دشمن بشنود اسرار ما را
  • دلا چون طالب بيشي عشقي
    تو کم انديش در دل بيش و کم را
  • يکي جانيم در اجسام مفرق
    اگر خرديم اگر پيريم و برنا
  • چو ما در چنگ عشق اندرفتاديم
    چه کم آيد بر ما چنگ و سرنا
  • ترنگ و تنتنش رفته به گردون
    اگر چه نايد آن در گوش صما
  • بيا اي آفتاب جمله خوبان
    که در لطف تو خندد لعل کان ها
  • گمان او بسستش زهر قاتل
    که در قند تو دارد بدگمان ها
  • تو جان عيد و از روي تو جانا
    هزاران عيد در اسرار ما را
  • چو ما در نيستي سر درکشيديم
    نگيرد غصه دستار ما را
  • شما را عيد در سالي دو بارست
    دو صد عيدست هر دم کار ما را
  • اي مطرب دل براي ياري را
    در پرده زير گوي زاري را
  • رو در چمن و به روي گل بنگر
    همدم شو بلبل بهاري را
  • داني چه حيات ها و مستي هاست
    در مجلس عشق جان سپاري را
  • در لعل بتان شکر نهادي
    بگشاده به طمع آن دهان ها