167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • کشته شد در نوحه او مي گريست
    اوست جمله هم کشنده و هم وليست
  • گفت هرچه در کفم کاله و زرست
    او برد زين هر سه کو کاهل ترست
  • بوي صدق و بوي کذب گول گير
    هست پيدا در نفس چون مشک و سير
  • گفت دانم مرد را در حين ز پوز
    ور نگويد دانمش اندر سه روز
  • وآن دگر گفت ار بگويد دانمش
    ور نگويد در سخن پيچانمش
  • دل قوي دار و بکن حمله برو
    او بگرداند ز تو در حال رو
  • گفت اگر از مکر نايد در کلام
    حيله را دانسته باشد آن همام
  • ور بجوشد در حضورش از دلم
    منطقي بيرون ازين شادي و غم
  • در دل من آن سخن زان ميمنه ست
    زانک از دل جانب دل روزنه ست
  • ديوان شمس

  • اي رستخيز ناگهان وي رحمت بي منتها
    اي آتشي افروخته در بيشه انديشه ها
  • در سينه ها برخاسته انديشه را آراسته
    هم خويش حاجت خواسته هم خويشتن کرده روا
  • اي طايران قدس را عشقت فزوده بال ها
    در حلقه سوداي تو روحانيان را حال ها
  • گر زنده جاني يابمي من دامنش برتابمي
    اي کاشکي درخوابمي در خواب بنمودي لقا
  • خاموش کن آخر دمي دستور بودي گفتمي
    سري که نفکندست کس در گوش اخوان صفا
  • اي موسي عمران که در سينه چه سيناهاستت
    گاوي خدايي مي کند از سينه سينا بيا
  • چشم محمد با نمت واشوق گفته در غمت
    زان طره اي اندرهمت اي سر ارسلنا بيا
  • اي قاب قوس مرتبت وان دولت بامکرمت
    کس نيست شاها محرمت در قرب او ادني بيا
  • ني قرص سازد قرصي يي مطبوخ هم مطبوخيي
    تا درنيندازي کفي ز اهليله خود در دوا
  • ماندم ز عذرا وامقي چون من نبودم لايقي
    ليکن خمار عاشقي در سر دل خمار را
  • جان غريب اندر جهان مشتاق شهر لامکان
    نفس بهيمي در چرا چندين چرا باشد چرا
  • بگريخت او يوسف پيش زد دست در پيراهنش
    بدريده شد از جذب او برعکس حال ابتدا
  • من عاشقان را در تبش بسيار کردم سرزنش
    با سينه پرغل و غش بسيار گفتم ناسزا
  • شد خارها گلزارها از عشق رويت بارها
    تا صد هزار اقرارها افکند در ايمان ما
  • اي فصل باباران ما برريز بر ياران ما
    چون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ما
  • ان القلوب فرجت ان النفوس زوجت
    ان الهموم اخرجت در دولت مولاي ما