167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • چون مسلم گشت بي بيع و شري
    از درون شاه در جانش جري
  • راتبه جاني ز شاه بي نديد
    دم به دم در جان مستش مي رسيد
  • آب در جوي منست و وقت ناز
    ناز غير از چه کشم من بي نياز
  • من ترا ماهي نهادم در کنار
    که غروبش نيست تا روز شمار
  • من ترا بر چرخ گشته نردبان
    تو شده در حرب من تير و کمان
  • مرغ دولت در عتابش بر طپيد
    پرده آن گوشه گشته بر دريد
  • جان چون طاوس در گل زار ناز
    هم چو چغدي شد به ويرانه مجاز
  • هم چو آدم دور ماند او از بهشت
    در زمين مي راند گاوي بهر کشت
  • در سرت آمد هواي ما و من
    قيد بين بر پاي خود پنجاه من
  • مر بشر را خود مبا جامه درست
    چون رهيد از صبر در حين صدر جست
  • تا بگويم کاشکي يزدان مرا
    در عوض قربان کند بهر فتي
  • هر دو بر يک تخته اي در ماندند
    تخته را آن موج ها مي راندند
  • گفت حق آن طفل را از فضل خويش
    موج را گفتم فکن در بيشه ايش
  • تا برون نايد از آن خط گوسفند
    نه در آيد گرگ و دزد با گزند
  • عجزها داري تو در پيش اي لجوج
    وقت شد پنهانيان را نک خروج
  • خرم آن کين عجز و حيرت قوت اوست
    در دو عالم خفته اندر ظل دوست
  • هم در آخر عجز خود را او بديد
    مرده شد دين عجايز را گزيد
  • چون زليخا يوسفش بر وي بتافت
    از عجوزي در جواني راه يافت
  • حاصل آن روضه چو باغ عارفان
    از سموم صرصر آمد در امان
  • چون فطامش شد بگفتم با پري
    تا در آموزيد نطق و داوري
  • تا نباشد از سبب در کش مکش
    تا بود هر استعانت از منش
  • هين بکن در دفع آن خصم احتياط
    هر که مي زاييد مي کشت از خباط
  • کوري او رست طفل وحي کش
    ماند خون هاي دگر در گردنش
  • در ضلالت هست صد کل را کله
    نفس زشت کفرناک پر سفه
  • ذکر نفس عاديان کالت بيافت
    در قتال انبيا مو مي شکافت