167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • عاقبت دانست کان بانگ و فغان
    بد ز صندوق و کسي در وي نهان
  • عمر در صندوق برد از اندهان
    جز که صندوقي نبيند از جهان
  • آن سري که نيست فوق آسمان
    از هوس او را در آن صندوق دان
  • يا به طفلي در اسيري اوفتاد
    يا خود از اول ز مادر بنده زاد
  • دايما محبوس عقلش در صور
    از قفس اندر قفس دارد گذر
  • منفذش نه از قفس سوي علا
    در قفس ها مي رود از جا به جا
  • در نبي ان استطعتم فانفذوا
    اين سخن با جن و انس آمد ز هو
  • فرجه صندوق نو نو مسکرست
    در نيابد کو به صندوق اندرست
  • هم چو قاضي باشد او در ارتعاد
    کي برآيد يک دمي از جانش شاد
  • تو مراقب باش بر احوال خويش
    نوش بين در داد و بعد از ظلم نيش
  • ماجرا بسيار شد در من يزيد
    داد صد دينار و آن از وي خريد
  • جزو جزو آبستن از شاه بهار
    جسمشان چون درج پر در ثمار
  • در جوال نفس خود چندين مرو
    از خريداران خود غافل مشو
  • زن بر قاضي در آمد با زنان
    مر زني را کرد آن زن ترجمان
  • جوحي آمد قاضيش نشناخت زود
    کو به وقت لقيه در صندوق بود
  • واردي بالاي چرخ بي ستن
    جسم او چون دلو در چه چاره کن
  • يوسفان چنگال در دلوش زده
    رسته از چاه و شه مصري شده
  • صد هزاران مرد پنهان در يکي
    صد کمان و تير درج ناوکي
  • اي هزاران جبرئيل اندر بشر
    اي مسيحان نهان در جوف خر
  • اي هزاران کعبه پنهان در کنيس
    اي غلط انداز عفريت و بليس
  • سجده گاه لامکاني در مکان
    مر بليسان را ز تو ويران دکان
  • شاه زاده پيش شه حيران اين
    هفت گردون ديده در يک مشت طين
  • آمده در خاطرش کين بس خفيست
    اين همه معنيست پس صورت ز چيست
  • با دو پا در عشق نتوان تاختن
    با يکي سر عشق نتوان باختن
  • صورت معشوق زو شد در نهفت
    رفت و شد با معني معشوق جفت