167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • چون يپنلو در ميان شهرها
    از نواحي آيد آن جا بهرها
  • کاله معيوب قلب کيسه بر
    کاله پر سود مستشرف چو در
  • در تو جوعي مي رسد تو ز اعتلال
    که همي سوزد ازو تخمه و ملال
  • چون ز دکان و مکاس و قيل و قال
    در فريب مردمت نايد ملال
  • عشوه ها در صيد شله کفته تو
    بي ملولي بارها خوش گفته تو
  • آب شوري نيست در مان عطش
    وقت خوردن گر نمايد سرد و خوش
  • در فلان سوي و فلان کويي دفين
    بود آن خود نام کوي اين حزين
  • هست در خانه فلاني رو بجو
    نام خانه و نام او گفت آن عدو
  • ديده ام خود بارها اين خواب من
    که به بغدادست گنجي در وطن
  • گفت با خود گنج در خانه منست
    پس مرا آن جا چه فقر و شيونست
  • بر سر گنج از گدايي مرده ام
    زانک اندر غفلت و در پرده ام
  • گفت بد موقوف اين لت لوت من
    آب حيوان بود در حانوت من
  • تا شتابان در ضلالت مي شدم
    هر دم از مطلب جداتر مي بدم
  • معجزه هم چون گواه آمد زکي
    بهر صدق مدعي در بي شکي
  • آمني امت موسي شود
    او به تحت الارض و هامون در رود
  • نيست مخفي مزد دادن در تقي
    ساحران را اجر بين بعد از خطا
  • نيست مخفي وصل اندر پرورش
    ساحران را وصل داد او در برش
  • نيست مخفي سير با پاي روا
    ساحران را سير بين در قطع پا
  • امنشان از عين خوف آمد پديد
    لاجرم باشند هر دم در مزيد
  • چند در عالم بود برعکس اين
    زهر پندارد بود آن انگبين
  • وز عرب کينه کشد اندر گزند
    که چرا در کعبه ام آتش زنند
  • در زمان برجست کاي خويشان وداع
    انما الدنيا و ما فيها متاع
  • ميش مشغولست در مرعاي خويش
    ليک چوپان واقفست از حال ميش
  • کلکم راع بداند از رمه
    کي علف خوارست و کي در ملحمه
  • در ميان جانشان بود آن سمي
    لک قاصد کرده خود را اعجمي