167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • آنچنان پا در حديد اوليترست
    که آنچنان پا عاقبت درد سرست
  • بوک موقوفست کامم بر سفر
    چون سفر کردم بيابم در حضر
  • آن معيت کي رود در گوش من
    تا نگردم گرد دوران زمن
  • در دلت خوف افکند از موضعي
    تا نباشد غير آنت مطمعي
  • در طمع فايده ديگر نهد
    وآن مرادت از کسي ديگر دهد
  • آن طمع را پس چرا در تو نهاد
    چون نخواستت زان طرف آن چيز داد
  • از براي حکمتي و صنعتي
    نيز تا باشد دلت در حيرتي
  • تا بداني عجز خويش و جهل خويش
    تا شود ايقان تو در غيب بيش
  • هم دلت حيران بود در منتجع
    که چه روياند مصرف زين طمع
  • طمع داري روزيي در درزيي
    تا ز خياطي بي زر تا زيي
  • رزق تو در زرگري آرد پديد
    که ز وهمت بود آن مکسب بعيد
  • پس طمع در درزيي بهر چه بود
    چون نخواست آن رزق زان جانب گشود
  • نقد رفت و کاله رفته و خانه ها
    ماند چون چغدان در آن ويرانه ها
  • اي بسا مخلص که نالد در دعا
    تا رود دود خلوصش بر سما
  • حاجت آوردش ز غفلت سوي من
    آن کشيدش مو کشان در کوي من
  • گر بر آرم حاجتش او وا رود
    هم در آن بازيچه مستغرق شود
  • وانک اندر لابه و در ماجرا
    مي فريباند بهر نوعي مرا
  • طوطيان و بلبلان را از پسند
    از خوش آوازي قفس در مي کنند
  • زاغ را و چغد را اندر قفس
    کي کنند اين خود نيامد در قصص
  • در فلان کوي و فلان موضع دفين
    هست گنجي سخت نادر بس گزين
  • ليک شرم و همتش دامن گرفت
    خويش را در صبر افشردن گرفت
  • گفت شب بيرون روم من نرم نرم
    تا ز ظلمت نايدم در کديه شرم
  • در چنين وقتش بديد و سخت زد
    چوب ها و زخمهاي بي عدد
  • يک سخن از دوزخ آيد سوي لب
    يک سخن از شهر جان در کوي لب
  • بحر جان افزا و بحر پر حرج
    در ميان هر دو بحر اين لب مرج