167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • واي آن مرغي که ناروييده پر
    بر پرد بر اوج و افتد در خطر
  • عالمي در دام مي بين از هوا
    وز جراحت هاي هم رنگ دوا
  • مار استادست بر سينه چو مرگ
    در دهانش بهر صيد اشگرف برگ
  • در حشايش چون حشيشي او بپاست
    مرغ پندارد که او شاخ گياست
  • چون نشيند بهر خور بر روي برگ
    در فتد اندر دهان مار و مرگ
  • از بقيه خور که در دندانش ماند
    کرم ها روييد و بر دندان نشاند
  • چون دهان پر شد ز مرغ او ناگهان
    در کشدشان و فرو بندد دهان
  • صدهزاران مکر در حيوان چو هست
    چون بود مکر بشر کو مهترست
  • مصحفي در کف چو زين العابدين
    خنجري پر قهر اندر آستين
  • گويدت خندان کاي مولاي من
    در دل او بابلي پر سحر و فن
  • مي کشاند مکر برقت بي دليل
    در مفازه مظلمي شب ميل ميل
  • بر که افتي گاه و در جوي اوفتي
    گه بدين سو گه بدان سوي اوفتي
  • راه کردي ليک در ظن چو برق
    عشر آن ره کن پي وحي چو شرق
  • گويد او چون ترک گيرم گير و دار
    چون روم من در طفيلت کوروار
  • مي گريزي از جفاهاي پدر
    در ميان لوطيان و شور و شر
  • مي گريزي هم چو يوسف ز اندهي
    تا ز نرتع نلعب افتي در چهي
  • در چه افتي زين تفرج هم چو او
    مر ترا ليک آن عنايت يار کو
  • گويدش عيسي بزن در من دو دست
    اي عمي کحل عزيزي با منست
  • در زمان چون پير را شد زيردست
    روشنايي ديد آن ظلمت پرست
  • شرط تسليم است نه کار دراز
    سود نبود در ضلالت ترک تاز
  • آنچنان که مي رود شب ز اغتراب
    حس مردم شهرها در وقت خواب
  • آنچنان که عارف از راه نهان
    خوش نشسته مي رود در صد جهان
  • يک خلافي ني ميان اين عيون
    آنچنان که هست در علم ظنون
  • سرنگونم هي رها کن پاي من
    فهم کو در جمله اجزاي من
  • ديده کو نبود ز وصلش در فره
    آن چنان ديده سپيد کور به