167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • هم چو اهل نفس و اهل آب و گل
    در جهان بنشسته با اصحاب دل
  • گر ز گوشش تا به حلقش ره بدي
    سر نصح اندر درونشان در شدي
  • چون همه نارست جانش نيست نور
    که افکند در نار سوزان جز قشور
  • تا که باشد حق حکيم اين قاعده
    مستمر دان در گذشته و نامده
  • آفتاب مشرق و تنوير او
    چون اسيران بسته در زنجير او
  • چند سيلي بر سرش زد گفت گير
    در کشيد از بيم سيلي آن زحير
  • مست گشت و شاد و خندان شد چو باغ
    در نديمي و مضاحک رفت و لاغ
  • يک کنيزک بود در مبرز چو ماه
    سخت زيبا و ز قرناقان شاه
  • زن به دست مرد در وقت لقا
    چون خمير آمد به دست نانبا
  • گاه در وي ريزد آب و گه نمک
    از تنور و آتشش سازد محک
  • بانگ زد بر ساقيش که اي گرم دار
    چه نشستي خيره ده در طبعش آر
  • ديگران را بس به طبع آورده اي
    در صبوري چست و راغب کرده اي
  • تا بيامد خشت مي زد در تبوک
    با ملک گفتند شاهي از ملوک
  • امرء القيس آمدست اين جا به کد
    در شکار عشق و خشتي مي زند
  • عشق خود بي خشم در وقت خوشي
    خوي دارد دم به دم خيره کشي
  • نام او در نامها مکتوم کرد
    محرمان را سر آن معلوم کرد
  • ور بدي درديش زان نام بلند
    درد او در حال گشتي سودمند
  • وقت سرما بودي او را پوستين
    اين کند در عشق نام دوست اين
  • هر يکي را هست در دل صد مراد
    اين نباشد مذهب عشق و وداد
  • هم چو طفلست او ز پستان شيرگير
    او نداند در دو عالم غير شير
  • گيج نبود در روش بلک اندرو
    حاملش دريا بود نه سيل و جو
  • لا ابالي گشته ام صبرم نماند
    مر مرا اين صبر در آتش نشاند
  • من ز جان سير آمدم اندر فراق
    زنده بودن در فراق آمد نفاق
  • خواب مي بينم ولي در خواب نه
    مدعي هستم ولي کذاب نه
  • آن دو گفتندش نصيحت در سمر
    که مکن ز اخطار خود را بي خبر