167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • قرنها را صورت سنگين بسوخت
    آتشي در دين و دلشان بر فروخت
  • عشق صورت در دل شه زادگان
    چون خلش مي کرد مانند سنان
  • او توست اما نه اين تو آن توست
    که در آخر واقف بيرون شوست
  • توي تو در ديگري آمد دفين
    من غلام مرد خودبيني چنين
  • آنچ در آيينه مي بيند جوان
    پير اندر خشت بيند بيش از آن
  • بعد بسياري تفحص در مسير
    کشف کرد آن راز را شيخي بصير
  • هم چو جان و چون جنين پنهانست او
    در مکتم پرده و ايوانست او
  • در بخارا خوي آن خواجيم اجل
    بود با خواهندگان حسن عمل
  • خاک را زربخش کي بود آفتاب
    زر ازو در کان و گنج اندر خراب
  • نوبت روز فقيهان ناگهان
    يک فقيه از حرص آمد در فغان
  • در ميان بيوگان رفت و نشست
    سر فرو افکند و پنهان کرد دست
  • هم شناسيدش ندادش صدقه اي
    در دلش آمد ز حرمان حرقه اي
  • رفت او پيش کفن خواهي پگاه
    که بپيچم در نمد نه پيش راه
  • بوک بيند مرده پندار به ظن
    زر در اندازد پي وجه کفن
  • در نمد پيچيد و بر راهش نهاد
    معبر صدر جهان آنجا فتاد
  • زر در اندازيد بر روي نمد
    دست بيرون کرد از تعجيل خود
  • غير مردن هيچ فرهنگي دگر
    در نگيرد با خداي اي حيله گر
  • لوطيي دب برد شب در انبهي
    خشتها را نقل کرد آن مشتهي
  • خانقاهي که بود بهتر مکان
    من نديدم يک دمي در وي امان
  • در حقيقت هر يکي مو زان کهيست
    کان امان نامه صله شاهنشهيست
  • آن دو سه تار عنايت هم چو کوه
    سد شد چون فر سيما در وجوه
  • نوبت ما شد چه خيره سر شديم
    چون زنان زشت در چادر شديم
  • وقت پند ديگراني هاي هاي
    در غم خود چون زناني واي واي
  • پس کشيدندش به شه بي اختيار
    شست در مجلس ترش چون زهر و مار
  • مي نخورده عربده آغاز کرد
    گشته در مجلس گران چون مرگ و درد